تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:30  توسط ستاره  | 

از شرومز چیزی نمیدونم به خدا. همینو میدونم که ۱جور نوع قارچه که خشک میکنن و میخورن یا دم میکنن! خیلیم خطرناکه!!!!! لطفآ امتحان نکنین!!!!

*****************************************************************

دلم میخواست برادر نداشتم!

*****************************************************************

مردها میان و میرن و نمیمونن! کم کم دارم به خودم شک میکنم! همیشه فکر میکردم که به درد تور زدن میخورم! ولی کم کم دارم شک میکنم! فکر کنم مردها ازم میترسن! تا آشنا میشیم٬ بعد از ۲-۳ تا بحس٬ دیگه زنگ نمیزنن٬ دیگه حرف نمیزنن. نمیدونم چی شده! و عجیبتر از همه چیز دیگه٬ من برام مهم نیست! کم کم دارم عادت میکنم! هاه! چیز زیادی واسه گفتن ندارم ولی دلمم نمییاد خفه شم!

****************************************************************

یکی دیگه به لیست "فراموش شدگان" اضافه شد. خوب اونم تقسیر خودش بود! حوصله سردرد بیخودی ندارم! این یکی هم چیزی رو که میخواستم بهم نداد و ولش کردم به حال خودش! بیشتر از ۲ هفته حوصله ام نمیکشه. اگر تا اون موقع خودشون رو به من ندن٬ دست از سرشون برمیدارم! احترام بخوره تو سرشون! پسرای این زمونه چه مرگشونه؟ چی شد همه زن شدن واسه من؟ چرا منم که همه محترم میشمارن و نه دخترای دیگه؟ خوب این یکی هم فرستش رو از دست داد...برگشت پیش کاناداییه! فکر کنم همون اون به دردش میخوره! واسه اون احترام نداره!!!!!! واقعأ که! از دست این حرفهای مسخره خسته شدم!!! برام جالبه که اصلإ ناراحت نیستم! گرچه به جایی رسیدم که بی حس شدم!

*******************************************************************

برم بخوابم! از عراجیف نوشتن خسته شدم!!!! حوصلم سر رفته!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:58  توسط ستاره  | 

تو رو میخوام ٬تو رو میخوام٬ این دل من خیلی نازتو میخواد عزیزم. ای دل من عاشقتم. کاشکی میشدی فقط مال من.

دیروز رفتم Downtown دیدنش. سحرم با خودم بردم که به نظر نیاد فقط واسه اون رفتم. دیدمش. اولش خیلی عجیب بود ٬ طوری که هی خدا خدا میکردم به یه بهانه ای ازون جا در بریم. مثل هیچکس دیگه نیست. رفتار اجتماعی حالیش نیست. از هیچ تبوای نمیترسه. با هرکسی حرف میزنه.

 

یه کمربند خرید که از پوست شکلات درست شده بود.

گفت هیچ عقیده ای نداری؟ گفتم نه. تو گرسنه ای٬ تو انتخاب کن.من وسحر قبلآ خوردیم.

غیر از معمول ساکت بود. گفت دیشب کاری کردم که نمیخوام بگم. گفتم زیادی ملو دراما بازی در نیار.

گفت دیشب برای ۵ ساعت تمام تو Downtown راه رفتیم. رو شرومز بودیم. پرسیدم شرومز چیه!

خندید: قارچ سحرآمیز.

************************

ازمون که جدا شد٬ گفتم بدبخت شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:41  توسط ستاره  | 

حالا دیگه دارم الکی از خودم چرت و پرت در میارم. حالا که قبول شدم ٬بیخیاله بیخیالم٬درس و امتحانم به درک. زدم به سیم آخر. آخه دیگه میلم نمیاد زحمت بکشم...انقدر که تنبلم!!!!

دوسه شبه که خوابای عجیب قریب میبینم. نمیتونمم درست تعبیرشون کنم چون همه چیز توشون به هم ریختست!!!

تازگیها احساس خوشگلی میکنم. عجیبه٬ انگار که این اواخر خوش عکس شدم...هر عکسی میگرم خوشگل میوفته!؟ (بزنم به تخته). با یه دختر یهودی دوست شدم٬ خیلی ماهه!! مهربون٬ دست و دلباز٬ خوشگل و مثبت. همه میگن ما شکل همیم. تازگیها با کلی یهودی میگردم٬ خیلی باحالن. مرداشون خیلی خنده دارن. مهربونن و باهوش. بیشترشوت یا دکترن٬ یا مهندس یا وکیل!! پول پارو میکنن.

فرهنگشون عین ایرانیهاست. دوستم میگه پدر مادرای یهودی به چیزی کمتر از وکیل و دکتر راضی نمیشن. خودش هنرپیشگی خونده و خواهرش دکتره!! پارسال هم٬ یک سال کامل کالیفورنیا زندگی کرده. میگه یک محله ای هست که همه توش فارسی حرف میزنن٫ حتا کسبه آمریکایی! از بس که ایرانی تو اون محله زیاد هست!

امروز امتحان دارم و بجای خوندن نشستم اینجا چرت و پرت مینویسم! امتحان مال کلاس اسلاممه! ترم اول اصلآ کلاس نرفتم و کتابشم نخریدم! زورم میومد پول بدم! ولی نمیدونم تو دوران کودکیم موارد اسلامی رو چه جوری به من یاد دادن٬ که من ایرانیه بیحجاب٬ از تمام عربها و پاکستانیهایی که خدا وکیلی از من مومن تر به نضر میان (ریشو و حجابی و آهنگ گوش نمیدن!)٬ بیشتر میدونم! به مادرم گفتم عجب آموزشگری موصری بوده٬ که منی که ۱۶ سالگی اومدم اینجا و آموزش اسلامیم فقط در مدرسه بوده٬ هنوزم که هنوزه در ۲۳ سالگی بیشتر موارد رو از حفضم! تو کلاس که پورفوسور سوال میکنه٫ منی که موهام بازه و مچ دستهام معلوم٬ بیشتر ازون نقابیها(واقعأ اگه آدم میخواد نقاب بپوشه٬ چرا بیاد کانادا؟ همون عربستان بمونه بهتر نیست؟) اسلام حالیمه! همشونم با تعجب نگاه میکنن که این لا ایکه این چیزارو ازکجا میدونه! خودمم والله نمیدونم از کجا این علم مییاد. ولی خوشهالم که وجود داره و امیدوارم که بتونم امروز برای امتحانم ازش استفاده کنم! 

در پست بعدی مینویسم که امتحان چه جوری پیش رفت.......

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 10:6  توسط ستاره  | 

well Im back here, asking to be abused. akh this sounds bad. from this brginign.I dont want to start on a negative. well maybe just a little bit negative and then Ill stop

I like negativity. Its my thing. Its almost devine and divinity is my thing. YES YES. it is. oh yes, lets be negative

آی دلبرم آی دلبر

داشتن تو مرا بس

**********************************************************

پسرا میگن زشتم چون لاقرم

**********************************************************

حالا  راه تو دوره دل من چه صبوره

************************

میخوام برم

*********************

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 21:37  توسط ستاره  | 

امل

روسری ترکمن مد شده که خریدم. خیلی هم بهم میاد. نمیدونم چی شده دکمه کمای این کیبورد کار نمیکنه واسه همین هی مجبورم نقطه بزارم. رفتیم کلاس گرافیک کامپیوتر. دوتا در اختصاصی داره واسه یه ساختمون. یکی واسه خواهران یکی واسه برادران. ما که بالاخره هم میرسیم نمیدونم حاصل این درها چیه! تازه اگه بخوای کتاب بخری میتونی از در برادران استفاده کنی. درهای اختصاصی فقط واسه ورود و خروجن! این روسری ترکمنها خیلی قشنگن. از نضر ترح عالی. برادرم میگه انگار فرش کردی سرت. من که خوشم میاد. یادمه اون موقعی که 15-16 سالم بود از این روسری فلستینیها مد شده بود. منتهاش اونموقع نمیتونستم بخرم جون تیپم دست مامان بابام بود.شلوار پاچه گشادهم مد بود که خوب شد زود از مد رفت بیرون. اونموقع ها همیشه دوسه ماه عقب بودم. تا فلان مد حالیم میشد و شروع میکردم به مد لباس پوشیدن , لباسم از مد میوفتاد و میشدم امل! خوبیه این روسریها اینه که بلندن. پس از نظر مو ایرادی ندارن. لیز هم نمیخورن. خوب شد اومدن تو مد. حوصله ام از شال داشت سر میرفت. ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× بازم مثبت! چه خوب شدم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 23:26  توسط ستاره  | 

دیروز رفتیم ولنجک. تا ایستگاه هفتم. حال داد. یه ایرانی دیدم با دوتا آلمانی. چه احساس غروری هم برش گرفته بود. انگار که کار بزرگی کرده. اینگار نه انگار که همین آلمانیها مارو مسخره میکنن که مو سیاهیم. انگار نه انگار که اینها همونهایی هستن که تو مدرسه میشینن و میگن :حمام نمیری؟ همینه که انقدر سیاهی؟". همینهایی که ت فرودگاه ما رو چنان نگاه میکنن که اتگار حیوون جنگلی هستیم و هر لحظه ممکنه حمله کنیم. واقعآ من موندم که چرا یرانیهای تو ایران تره خارجی هارو خورد میکنن. نصف بدبختی هامون زیر سر همین هاست. برین تاریختون رو بخونین بعد بگین آمریکا خوبه. اونوقت میبینین که ما هم از این ورش افتادیم. آلمانی ها مارو آریایی حساب نمیکنن. میبینیم که هیتلر یه مثلث نژادی داشت. تهش یهودیا بودن و بعدش سیاها. بعد از اونها هم عربها و ما. اونقدر ها هم که فر میکنید مارو آدم حساب نمیکنن. آمریکایی ها خودشون قانون دارن که بعد از 5 سال ویکتمهای تجاوز حرفشون و تستیمونیشون مشکوکه. حالا بعد از 25 سال یه عده ای اومدن میگن آره ما یادمونه فلانی لگدمون زد. ریششو یادمونه. همه آمریکاییها هم میگن وای رئیس جمهورشون چه بده. مردم مارو کتک زده! هه! حالا اینکه نصف مردم ایران اون موقع ریش داشتن هیچچی. اصلآ زد که زد. خوب کرد. شماها استسمارگر بودین. حقوق مردممون رو داشتین میخوردین و نفتمون رو قطره قطره بالا کشیدید. خوب کرد زد. کاش من بودم. منم یه دونه میزدم.آمریکا فقط تو فکر اون بچه سوسولهل که نگران ماتیک و سیکستس سنتشونن خوبه! اونایی که بلندی آستینشون براشون از نون شب مردم مهم تره خوبه. برین دو قدم عراق. بینین سر مردم چی آوردن. که اونا هم میگن تو رو خدا صدام رو برگردونین از این بدبختی بهتره. حالا هی قربون صدقه آمریکایی و اینگلیسی و فرانسوی (که کتاب مینویسه به هممون میگه شارلاتان و کلاه بردار) برید. چون چشماشون آبیه و میزارن مردمشون آهنگ گوش کنن. این خیلی خاصیت بدیه. هی سئی میکنیم بشیم یه چیزه دیگه. موهامون رو زرد میکنیم و لنز میزاریم .واقعآ که. یه زره از ایرانی بودنتون خوشحال باشین و افتخار کنید. به جای اینکه بگین "ما مثل فرانسویهیا هستیم و برای همین بهتر ازعربهاییم" بگین "ما ایرانییم. واسه این خوبیم و برتریم که تخت جمشید داریم و اولین قانون حقوق بشر. از همه این چسم آبیهاهم بهتریم. چون بعد از این همه سال تهریم هنوز هم صفت وایساده ایم! نفتمون مال خودمونه! گربه دست آموز آمریکا و اینگلیس و اسراییل هم نیستسم. هنوز هم زنده ایم! *************************************************************** خوب این هم از حرف مصبت! خوب بود!
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 22:32  توسط ستاره  | 

همه چی یه دست شد. انشالله این هم به خیر بگزره.

این دوهفته شده بودم هملت دوم، سوال در اینست: که بدهم یا ندهم...آخرشم ندادم...چون من اینجا زندگی نمیکنم،  دیدم حق من نیست که زندگی چندین ملیون نفر رو واسه چهار سال تعیین کنم. تازه من احل احساس گناخ و سلف دپریکیشنم، گفتم حالا من رای دادم و کسی که من بهش رای دادم وضعییت مردم رو بدتر کرد،  اونوقت رو گردن من و امثال منه. باز ائونا اینجا زندگی میکنن، حق انتخواب دارن و هر کاری کنن میدونن که باید با تصیمشون زندگی کنن. اما من....یکی نیست بگه فضول تو چه کاره ای که اوضاع مارو اینجوری بهم ریختی؟

حالا هم که کار تموم شد، نمیدونم....

افتادم تو مقنعه پوشی.

 بچه که بودم خیلی بدم مییومد  که تو مدرسه مجبور بودم بپوشم ولی حالا نمیدونم چی شده که برام مسئله ای نیست. راحت تره، کمترم آدم نگرانه که مبادا روسریه بیفته و موهاش و نامحرمای موزی ببینن. حوصله جهنم رفتن ندارم، همینم مونده برم تا حکم عبدی آتش الاهی رو بگیرم. تازه، دخترای اینجا چنان این مقنعه رو درست کردن و میپوشن که صدرحمت به روسری. راست میگن حجاب زینته زنه والله.

دیروز رفتم سینما، فیلم شارلاتان. عجب چیزه بی مزه ای بود. اینقدر خسته کننده بود، که همون نیمساعت اولش شروع کردیم بحث فمنیستس با دختر عمم. اخرشم چون اونایی که با ما بودن گفتن برین بیرون، ما میخوایم فیلمرو ببینیم. من و خواهر و دختر عمه عزیز هم تشریفمون رو بردیم بیرون و نشستیم همون پشت در و حس دلدردمون گل کرد.

- نمی دونم چیکار کنم، مردهای ایران گندن. دختر ایده الشون باید خنگ باشه، لاغر باشه، ساکت باشه، مضلوم باشه، شکستنی باشه، حاضر جواب نباشه، که من هستم. میخوام بیام خارج.

- کم کم دارم به تمام این کتابهای روانشناسیه سکسی و جنسی شک میکنم. همشون میگن زن و مرد از نضر فکری فرق دارن. مردها کنترلشون رو احساساتشون بیشتره  راحتتر دل میکنن. زنها اما وابسطه میشن و راحت تر میشکنن. گفت من موندم، از کجا بدونیم که اینها درسته؟ اومدیم و من وابسطه نشدم. اونوقت چی؟ گفت من کم کم دارم شکاک میشم. همه این کتابهارو مردها مینویسن، احساس میکنم این یه کانسپیرسیه بزرگه.

- هست. ولی فقط اینجا نیست، تو خارجم همینه. منتهاش تو ایران بیشتر.

- اینجا به من میگن لات، چون اطفار ندارم. پسرها تا سر دوستیه خوبن، ولی من رو دوست دختر نمیبینن. چون یه چیزی که میگن سرم و نمیندازم پایین و سرخ نمیشم، تازه ۱۰۰ تا هم روش میزارم و تحویت میدم. چون حرف که میزنن خودم رو به خنگی نمیزنم.

*********************************************************

امسال ایرانم با ایران پارسال خیلی فرق کرده. دارم جنس مردم رو با چشم خودم میبینم و سئی میکنم چشمام رو ببندم. ایران من بال و پرش ریخته، طاووسم کلاغ از آب در اومده. فقط موندم چرا قبلا متوجهش نبودم. کاش نمیدیم. کاش تو همون خواب کوروش و داریوش بودم و احساس غرور میکردم. حالم از مردم داره به هم میخوره. چه قدر بی فرهنگی؟ این ایران ایران من نیست. این مردم، مردم من نیستن. مردمی که میرن اعدام دختر ۱۶ سال رو نگاه میکنن آدم نیستن چه برسه به ایرانی.

مردمی که خبر میدن و رو همسایه جاسوسی میکنن و بعدشم میرن شلاق خوردنشو نیگاه میکنن از مملکت من نیستن. اینجا کجاست؟ مردم از اول اینجوری بودن؟ پس من چه چیزیم بود که ندیدم؟

چرا بیدار شدم؟ کاش که دوباره خوابم ببره ....

*********************************************************

خودمم از این نوشته هام خسته شدم! اه! چه قدر غر.

ناسلامتی اومدم مسافرت.

اصلا دیگه این تو نمینویسم تا موقعی که یه چیزه مصبت داشته باشم

واسلامن الیکم و برکاتو ( این هم از عربیم!)

************************************************************

اون شان پن گه هم امیدوارم گورشو گم کنه که داره از سادگی مردم و وضعیتشون سو استفاده میکنه، که اینشالله یه اسکار دیگه هم بزارن ریر بغلش. مبارکشه اینشالله!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 5:53  توسط ستاره  | 

well people, first of all let me apologize for not updating earlier, i did one pdate, but didnt have the time to finish it so i just lefy it, saved it and when i came back realized that it was kind of corny so i scratched the whole thing.

 

ok, first of all let me say that my stalker has resurfaced, yes, today i got an email that said he TOO is in Iran, Tehran, doing some graphic work and wanted an update on me as well. in his words he "thought an update would be nice"! alright.

why is it that i attract strange men, who seem to THINK im their friend, when ive only met them once. and HOW THE HELL DOES HE KNOW THAT IM HERE? in tehran.? my beloved city of stones and polution and skinny dark men with way too much gel in their hair? mmmmm

in other news, i didnt vote, i know i said i would, but i changed my mind. for reason that will be discussed upon my return

 

we went to the north this weekend to a place called namak Abrood, which translates into "salty water". this place is beautiful, heaven on earth. we stayed at hotel esteghlal, which used to be a Hayat, but after the revelution was taken over and renamed Esteghlal and then renamed again as PARSE hotel.  the hotel showed signs of having been built pre-revelution, the once seaside, swimming pool, which is now emptied (b/c men cannot be seen by women while in swim suits, and women..well you know...) had two islands at both ends that must have been a pool bar. it was strange, but i could almost see the people in their colorful swimsuits swimming. kids jumping in the water, little girls splashing their father, and mothers sitting at the side laughing. i could see girls and boys sitting at the bar, ahving orange juice or strawberry daquries, and laughing. i could see persian girls, in their two pieces (modest by todays standards) sunbaithing. i could hear laughter and chatter, and children's screams, b/c persian ppl go nowhere without their kids.  and then there was the empty swimming pool. naked and dry. even the steps that lead into it were removed. in the place of the sun-umberellas, was a simple rusting pole. its wierd. this is the best hotel, in that erea, and when you walk to the poolside, you feel like youve walked into an abandoned house.  the swimming pool, evokes anger, resentment and even a sense of melencholia. (although it was built and emptied of its parties and drinks and water long before i was born) still i felt a sense of loss

the tea house had a similar effect on me, it was obvious to me that it had been a bar of somekind in its previous life. i could again see people chattering over a drink, and persian girls in their glitzy getups and big updoos. girls in hick eyeliners and red lipstick, and men in ties and suits, b/c persian men dont beleive in going casual. the dance room is now a restourant, its walls still dressed in their wallpaper from 50 years ago are silver. it looks like a disco room turned lunchon

the hotel itself was beautiful, and old. . it had a sea side view and a forest side. from my room i could see both

i remembered being there as a child, and not much had changed in terms of hotel interior. the people and their attire however was a totally different story

the first time i went there 18 years ago, my mother was told upon entering the hotel to fix her hejab, becuase few strands were showing. now, although the walls of the hotel are still ",  decorated with sayings like :"Hejab is not a limit, its a pride", ,"Hejab is the face of dignity", "MY sister your hejab is your innocence protected" the atmosphere is much more relaxed. women seem to have forgotten heir "dignity" and "pride" and must not care much about "innocence" , sonce from what i saw no one was wearing the "hejab". what women were wearing were tight, colorful, and short tunics, the ones that are in style in canada, and their "rusari" was basically a shawl tied around their neck losely. some were even undignified enough to sit in the breakfast area with only a big hat, and the scarf around their neck. after all why wear it, when theres no one there to arrest you

after breakfast wen went to the forest area. can say much about that, because it cannot be described in words, i will however put some pics on as soon as i download them

till then my friends

toodles

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 2:58  توسط ستاره  | 

سفر

امروز روز پروازه. پرواز به ایران. از این به بعد حرفهای این بلاگ به انگلیسی درج میشه واسه این که میخوام دوستام رو روزانه از حالم تو ایران باخبر کنم.

ولی فارسی هم مینویسم. تصمیم دارم برم کلاس فارسی تا هم دیکتم رو بهتر کنم، هم گرامرم رو. بهتون آپدیت میدم.

خوب دیگه، برم بقیه چمدونهام رو ببندم...

تا ایران

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 7:30  توسط ستاره  | 

دختر کفش طلایی

امروز رفتم روی یاهو مسنجرم، دیدم دیروز  برام مسج گزاشتی.

نوشته بودی که میخوای خودت رو خلاص کنی. که دیگه زندگیت رو بلاگته و از این دنیا داری میری. به خدا نگرانم. خدا کنه شوخیت گرفته باشه و سر کارم گرفته باشی.

مسجم کن، بگو که الکی بود. فالس الارم بود.

وای که نگرانم.

خودکشی چرا؟

کدوم کسی تو رو به این کار انداخت؟

آخه این چه دنیاییه که دخترا، هرجای دنیا که هستن، تنها راه نجات رو در مرگ میبینن؟

وای

مسجم کن، بگو شوخی بود

کاش دیروز آنلاین شده بودم، مسجرو که میگیرفتم باهات حرف میزدم. پشیمونت میکردم.

کی قلبت رو دوباره شکست؟ خوب شکست که شکست. ماها عینه شیشه ایم، هرچی بیشتر بشکنیم تیز تر میشیم.

یادته گفتم دل نبند. اگه داری استفاده میشی تو هم استفاده کن؟

دختر اینقدر خودت رو زجر دادی که چی؟

ستاره.

آخه چرا؟

چی کار کردی با خودت؟

رگت رو زدی؟

قرص خوردی؟

 سقف آویز شدی؟

چرا؟

با چی رگت رو زدی؟ تیغ؟ همونی که باهاش پاهات رو میزدی که یارت چندشش نشه؟

چاقو؟ دستش چوبی بود؟ درد  زیاد داشت؟

وقتی خونت رو دیدی پشیمون شدی...ترسیدی. تا حالا خون اینجوری ندیده بودی.

یا نترسیدی. بیشتر خوشت اومد. دردت رو دیدت یه حال دیگه ای داره. هرچی غم و غصه و کوفت و زهر مار داشتی با اون خون جوشید و اومد بالا. رو شد.

چجور قرصی بود؟ قرص آرامبخش؟ همونی که واسه اعصاب داغونت بود؟ همونی که قرار بود فراموشی بیاره؟ همون که قرار بود ظلم و بیرهمی مملکت و فرهنگ و مردم رو از یادت ببره. همون که قرار بود درد خیانت رو ساکت کنه؟

چندتاشو قورت دادی...لابد تمامشون رو. ۲۰-۳۰ تایی تو هر قوطیی هست. قورت دادی و رو تخت خوابیدی. ولی خوابت نمیبرد. یه دفعه شروع کردی استفراق. مرگ قرار نبود انقدر پر درد باشه.

میخندی: زندگیش چی بود... که مرگش درست حسابی باشه

فکر بابات افتادی و حالش موقعی که جنازت رو پیدا میکنه. کثافت. حقشه. هی نزاشت خودت باشی، هی جلوت رو گرفت، خونه نشینت کرد. از واقعیتهای زندگی پنهانت کرد. سرزنشت کرد و تهمت بیخودی زد. گریت انداخت. شیشه ایت کرد. ضعیفت کرد. از شیری که باید میشدی بره ساخت. استعدادت رو ندید. از دوستهات جدات کرد. نزاشت عاشق بشی  و معشوغ. نزاشت دل ببری  و دل بشکنی.

ولی احساس گناه هم کردی. بیچاره تقسیری نداشت. فرهنگش این بود، خوبت رو میخواست. به خیال خودش میخواست خوشبخت بشی.

عزیزم

بگو که نرفتی

بگو که همه اینها خیاله

وای

این شعر آخریه خیلی قشنگه

کی دلت رو شکست؟ خوب میخواد باهات بخوابه؟ بخواب!

چرا ما ها هر چیزی رو تا حد مرگ آنالایز میکنیم؟

چرا

خدا کنه همه اینها سر کاری باشه

ستاره

کفش طلات رو پا کن

بلاگت رو آپ کن....

*********************************

برای ستاره

http://cinderella.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 21:1  توسط ستاره  | 

زندگی

زنده

زرده

هرزه

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 11:15  توسط ستاره  | 

-یه مدتیه تو خودتی. مشکل چیه؟ تو فکری؟

-بمون.

 -بیخود فحش نده.

 -دادم به همسایه، به پارتی، به کوفت، به زهرمار. هرکاری رو انجام میدم که درسته. خواهی دید.

-من اگه شرف داشتم، بار اول که میگفتی مادر جنده،جوابت و میدادم، یه دقیقه هم وای نمیسادم.

-مال خودت. عطایت را به لقایت بخشیدم

-هیچ مهم نیست. گوشه خیابون هم بمیرم من رو بر ندار

-روم ریخته؟ رومو چی ریختن؟ اینقدر بهم گفتی که روم ریخت.

-الان پول ندارم. اه؟

-میرم

-درآوردی

-باشه. حتمآ. هرچی. توالت از این کاخی که برام درست کردی بهتره.

-من توالت پاک کن اینجام

-همه حرفات درسته

-من کلفتیه این خونرو کردم

-اتفاقأ تو بچه هارو گرو گرفتی

-من هیچ تهدید نمیکنم

-میرم

-خواهی دید

-من که شرف ندارم. اگه داشتم جواب میدادم

-پارسال بهت گفتم

-خجالت بکش. تو باید خجالت بکشی از این حرفها

-در نگاهشون باید ببینی که این خونه ساکته تا تو مییای. این رو باید ببینی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 20:47  توسط ستاره  | 

چرا اینقدر از من متنفری؟ چی کارت کردم؟

زدم تو ذوقت؟ فکر کرده بودی چی؟ که جربزه اینجور کارا رو ندارم. یه دو سه بار گفتم دوست دارم، ناز کردم، گفتم "وای نگو...اذیتم نکن" ، فکر کردی دل نازکم؟ خیال کردی انقدر اعتماد به نفسم پایینه که میمونم؟ فکر کردی عاشق پیشه کله کچلتم؟

من که گفتم دستم وازه، بخوای بپری، ولت میکنم تو هوا!

من که گفتم نقطه جوش دارم، زیاد ور بری راحت "switch"  میکنم و خلاص.

یادته گفتی "تا حالا کسی با من به هم نزده، همیشه من بودم که یارو رو ول کردم، "دامپ" کردم"؟

یادته گفتم :"اشکال نداره، شاید من این زنجیره رو بشکنم"؟ 

نمیتونی بگی غافلگیرت کردم، عاشقمم که نبودی، پس این تنفر از کجا مییاد؟

به غرورت بر خورد؟ فکر میکردی من هم مثل بقیه از زور حسودی میسوزم و گریه میکنم و التماس که با من بمون نه اونها.

چی شد؟ باورت نمیشد که من مثل امثالت رفتار کنم؟ با ۱ Email دامپت کنم و بگم "اگه اونی رو که میخوام،  بهم نمیدی، لازمت ندارم." ؟ چی فکر کرده بودی؟ فکر میکردی اگه خفه میشم و لبخند میزنم عاشقتم؟ هه! عزیزم، تو تاحالا با کی طرف بودی؟ دوست داشتم، نمیگم نداشتم. خیلیم داشتم. ولی تو اونی نبودی که من دوستش داشتم. مهربون نبودی، آقا نبودی، شوخ نبودی. 

مرد نبودی.

سرد بودی و خشک بودی و احترام حالیت نبود. میخواستی عین سگ بیفتم دونبالت و له له بزنم. منم گفتم شاید اشکال از منه. این فکر نمیمنه در حد منه، پس من باید نشونش بدم که هست. افتادم دنبالت و قربون صدقت رفتم. ولی عزیزم، من این کاره نیستم، دو بار که ناز میکشم خسته میشم. چی میخواستی؟ که تا عبد ادامه بدم؟ که چی؟ وقت پرکن بودی، که همونم درست انجام ندادی. عاشقت که نبودم. یه سری نیاز داشتم که فکر کردم برآورده میکنی. که از پس همون هم برنیومدی. تقسیر من چیه؟ میخوای هم زجرم بدی، هم بی اعتنایی بکنی، همون یه چیزی رو هم که میخوام بهم ندی...و بازم باهات بمونم؟ مگه من بیکارم؟ اگه هستم هم، وقتی بیکاریم رو پر نمیکنی چه نیازی به تو هست؟

خودتم که گفته بودی، بهم زیاد منهصر نیستی، چرا اینقدر عصبانیی؟ فکر نمیکردی بهم بزنم؟ فکر کرده بودی ضعیفه ام؟ که وقتی میگفتی "فلانی از تو خوشگلتره" و "تو تیپ من نیستی" به دل میگیرم؟ فکر کردی باورم میشه؟ فکر کردی با این کارهات ، خورد میشن و قانع به همین چندرقازی که هر جمعه بهم میدی؟ نه عزیز اشتباه کردی. میخواستی خوردم کنی که رو دست خوردی. اونم نه به خاطر من، به خاطر خودت. من که دوستت داشتم، نازتم کشیدم، ولی زنها هم نقطه جوش دارن. مغزهم دارن.

تا حالا زن واقعی ندیده بودی، زن واقعی که هیچی، آدم ندیده بودی! چهارتا دختر بچه که حالیشون نیست تو چی هستی رو با قول و قرار سفر کوبا و  دیدن پدر مادرت گول زده بودی. گفته بودی ۶ تا بچه میخوام، و اوناهم از خوشحالی ذوب شدن. لیبل دانشجوی حقوق رو داشتی و همه خوشحال که شوهر وکیل پیدا کردن. گولشون میزدی و تو چشم خودشون زشتشون میکردی و زره زره جونشون، اعتماد به نفسشون، رو مک مک سر میکشیدی. از دوستاشون دورشون میکردی و میشدی خدای واحد. بعدشم که حوصلت سر میرفت، با کمال دلسنگی ولشون میکردی به عمان خدا. اونا داغون و تو بی خیال.

حالا چرا اینقدر ناراحتی. تازه، تو مثل اونها نیستی. اونا عاشق تو بودن و تو ولشون کردی. اونا بهت "عشق" داده بودن و تو سیفون رو روشون کشیدی. عاشق من که نیستی، چیز چندان با ارزشی هم که بهم ندادی، چرا اینقدر عصبانیی؟ این خشم و پرش از کجا مییاد؟ درد داره نه؟ غرورت شکسته؟ تا حالا فکر اونهایی بودی که تو شکستیشون؟ از بیرون و داخل بهمشون زدی؟ حال داد نه؟ شاید واسه تو، اونا هم غرورشون شکسته، هم وجودشون. خیلی سخته، اعتماد کردن بعد از سواستفاده شدن و "دامپ" شدن.

تو از من متنفری، چون عین خودت رفتار کردم. "مرد" بازی در آوردم. گفتم "نمیدی؟ پس خداحافظت." بهت برخورد یه زن زد تو ذوقت؟ که یه زن تو رو فقت واسه"۱" چیز میخواست؟ حالا پرخاش میکنی؟ توهین میکنی؟ خودت رو به اون راه میزنی و با هر زنی که سر راهته، جلوی من لاس میزنی؟

فکر میکنی حالا  میخوای با این توهینها و تلخیها مردونگیت رو پس بگیری؟ به کی میخوای صابت کنی؟ من که تو رو میشناسم.

 بقیه هم کور نیستن.

یادت باشه، این احساستت تقسیر من نیست.

آشی رو که خودت میپزی، خودت هم باید سر بکشی!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 17:33  توسط ستاره  | 

خوابیدن

-فکر نمیکنم الان زمان درستی براش باشه. فعلا زوده .

-چرا؟

-جدی میگم.

-خیلی خوب، پس خلاص. به چه دردم میخوری، اگه همونی رو که میخوامم بهم نمیدی؟ این همه سردرد واسه چی؟

***************************************

بگو چی میخوای....

***************************************

-شدی مثل مردها

-بهتر

***************************************

شکار بعدیت کیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 12:28  توسط ستاره  | 

دوست پسر عزیزم

چرا برات گریه میکنم، وقتی میدونم تو بیخیالمی؟

این اشکها از غم نیست، از مدهوشی و گیجیه.

ناراحت نیستم، بیکارم!

 به این میگن آزادی.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 19:28  توسط ستاره  | 

The break up letter

hey
I would rather say this to you in person or on the phone, but since you are asleep by now and this cant wait, the email has to do
 
Ive been giving this situation a lot of thought lately, especially since the situation that was created over the weekend, and i really dont think this will work. the thing is i wasnt sure how you felt untill now, and now i do.  I was kind of trying to hint at it on wendsday, but you kept saying it was upto me and im sooo bad with confrontations, so i was like ok, cant do this right now...what i wanted to tell you then, was that after hanging out i dont think we have enough in common to make a romantic connection, which really sucks b/c i do like and respect you and i think as a couple we would look really great and make everyone jelous
 
the problem is, that you have turned out to be completely different than i imagined, im not saying that as a negetivist, rather that how and who you are, is not what i want in a boyfriend. I find you quite intelligent and im sure you find me amusing, but i dont think thats enough, for me at least
we do make cool friends, and i do think we would have more fun as friends. i mean during the whole thing with diana, we talked more and communicated more than we do now, and i had more fun with you
during this past 3 weeks i have tried to make it work, and i did think that i could make it work, but as of this week my fears have been continuously confirmed, we are TOO different for it to work. i still think your hot, and probably will in the future, but i also know that us as a unit:"we" cant work out. i dont really feel like forcing someone into something, and honestly thats how ive felt with this relationship
 
must admit that the whole "he is ignoring me" thing kept me intrigued for a while, and thats why i continued this thing, in hopes of making it better. but turns out this isnt just a game, this is actually how you are (which is totally cool), and that kind of behavior, in a "relationship"  is not good enough for me. i need attention and i need someone who WANTS to spend time with me, and MAKES time to see me, not someone who has to be FORCED/COERCED to spend time with me
 
considering im going to iran, i really see no use of continuing what we have with the lable of a relationship". i mean, if we are honest to ourselves the lable of boyfriend/girlfriend is not suitable for what we have going on between us(romantic wise), which is close to nothing
 
although i dont think we work out as a couple, i do think we could make cool friends. thats how it should be. as u said in the begining "lets just be friends and do things that friends do". we should have listened to your advice, but hey, we gave it a run, and it didnt work. at least now we know! the good thing is no one is attached and no one is getting hurt
 
Im pretty sure this "friends"thing will work out, no commitments, no expectations, no obligations, easy, breasy, cover girl(its a cover girl commercial)  i totally enjoy sitting there and judging people with you as a friend, but as a girlfriend i kind of feel a need to be jelous and angry and hurt, and thats a role i really dont feel like playing. to think about it, i think we should hold weekly sessions of just sitting infront of VARY HALL and judgin ppls asses and bosoms...seriously though, i have a couple of cool books you could borrow, and im still holding you on that Chafia you promised me
 
so, go out tommorrow, have fun with your friends and maybe go to MANGO in Yorkdale and check out that palestenian chick i told you about
 
till later
 
me
*********************************************************************
فعلآ که بهم زدم...تا ببینم بعد چی میشه. زیادی آسون بود...
 
زیاد سخت نگیر، بالاخره یکیمون باید پایانش میدادو ازاونجایی که من کل ماجرا رو شروع کردم، فکر کردم بهتر همونه که منم پایانش بدم. هی، میتونیم دوست باشیم. مطمعنم زیاد غصه نمیخوری... به قول خودت ۱۰۰  تای من رو تو صف داری، پس جایگزینیه من زیاد مشکل نخواهد بود! به خدا ازهمون اول هم در حد دوست میموندیم بهتر بود، یادته گفتی "بیا دوست باشیم و کارهایی رو بکنیم که دوستها انجام میدن"؟ خوب واقعآ حق داشتی، کاشکی هر دوتاییمون به نصیحتت گوش کرده بودیم. ولی حداقل الان میدونیم که به درد همدیگه نمیخوریم. اصلا به هم نمییایم. تو اصلآ چیزی نیستی که من فکر میکردم، نمیگم بدی، ولی خوب، به درد من نمیخوری. دوستی آره ولی دوست پسری نه.  من به عنوان یک دوست میتونم باهات بشینم تو دانشگاه و نظر بدم رو قیافه دخترهایی که تو میگی خوشگلن، ولی وقتی دوست دخترتم نمیتونم قبول کنم که بهم اینجوری بی احترامی کنی. نمیتونم عصبانی نشم و بگم بفرما. مثل دخترهای دیگه هم نمیتونم ناز کنم و بگم:"وای چقدر بدجنسی...بی مزه...باهات قهرم" والله حوصله قهر بازی رو ندارم. ۳-۲ بار اول جالب بود، بعدش اونم خسته کننده شد.
ولی اشکال نداره، همش هم بد نبود، لحضات خوب هم داشتیم مگه نه؟
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 23:26  توسط ستاره  | 

از فردا شروع میکنم به درس خوندن. باید خودم و برنامم رو جمع و جور کنم. دیگه تنبلی کردن کافیه. اولین کار، تمام کردن Multiculturalism essay

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 21:28  توسط ستاره  | 

دیگه کم کم دارم از دستت خسته میشم. عینه یه بچه میمونی که تمام مدت نیاز به توجه داره. خودت ۱۰۰ تا کار میکنی ولی من که با یه نفر حرف میزنم، دیوونه میشی. خسته شدم. همین روزهاست که ولت کنم بری پیش همون هندیه که اینقدر عاشقته. تو اصلآ چی هستی که ماها روت بجنگیم. همونیم که بهم میدی اونقدر خوب نیست که ارزش این همه دردسر رو داشته باشه. اون موقع که واست گریه میکردم و حرس میخوردم، اگه میدونستم داشتنت بدتر از نداشتنته، اینقدر به خودم زحمت نمیدادم.

آخ که فقت منتظرم یه نفر بهتر پیدا بشه، مگه اون موقع بتونم ولت کنم. اینها همش از زور بیکاریه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 22:23  توسط ستاره  | 

داره تلاش میکنه مردانگیش رو صابت کنه. هیچ چیزی زشتتر از مردی نیست که میخواد مردونگیش رو به مردم نشون بده.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 17:1  توسط ستاره  |