دیشب خونش موندم. تا ۳ صبح چای در دست حرف زدیم.
گفت همه اینها بچه بازیه. همشون سرگرمین. امروز اینجا، فردا ناپدید. یه روز عاشقم فردا متنفر. دست خودمم نیست. اگه میتونستم تا قیامت عاشق میموندم. ولی این واقعیت زندگی ماست.
بشر برای موناگامی درست نشده. اینا همش سوشال کانستراکته. فکر میکنی مردها چرا اینقدر خیانت میکنن؟ فکر میکنی خدا صیقه رو برای چی درست کرده. خوب میدونسته انسان چه قلب بی وفایی داره. نیاز داره. درد داره، کوفت و زهر مار داره.
حالا هم واقعیته، یه روز عاشقم، فرداش نیستم. گناهه؟ مگه دست منه؟
عشق خوبه، خیلی قشنگه. لذت داره. منم دوست دارم شاد باشم. بی خیال باشم. مست بی خیالی باشم.
ولی بی خیالی مساوی با خوش خیالی نیست. من خوب میدونم که اگر یارو رو واقعن گیر بیارم، اگه واقعن بشناسمش، میفهمم معمولیه . از خواب شیرین میپرم. اونوقت چی؟ من تحمل کابوس ندارم. حوسله شجاع بازی ندارم.
حالا انگار من از اینها چی میخوام. غیر از فانتسی، غیر از امید فرار؟
چیزه بزرگیه این آرزو؟
بده؟ زشته؟ حرامه؟
ناراحت اینها نباش، دستشون برسه هزاران بلا میارن سر امثال ما. بیخود دفاع نکن. فکر میکنی اونا چی میخوان؟ عاشقن؟ عاشق چی؟ مغز ما؟ دنبال چی ان؟ اخلاق ما؟ جون خودشون.
من دارم انتقام میگیرم. انتقام اونایی که قبل از ما اومدن و بعد از ما بدبخت خواهند شد. دلت برای اونایی بسوزه که قول شنیدن و عصری ندیدن. اونایی که گریه کردن. رگاشو نو زدن. خودشون رو از پله انداختن پایین. با چوبلباسی پاره شدن.
واسه اونا هرس بخور نه این آدمکشا.
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 17:40  توسط ستاره
|
چند هفته ایه حالم از گوشت به هم میخوره. تا نگاهش میکنم احساس گناه و کسیفی برم میداره.بوش یاده مرگ میندازتم. انگار من اینارو کشتم. انگار دست من بوده. انگار میتونستم نجاتشون بدم و عمل نکردم. دست گزاشتم رو دست و مرگشون نگاه کردم.
یادمه تو ethics خوندم که هر آدمی که سعی نمیکنه جلوی ضلم و ستم و بدبختی مردم رو بگیره، موقصره. فرقی با ضالما و آدمکشا نداره. اگر ببینی یه نفر داره غرق میشه و حداقل سعی نکنی که نجاتش بدی، چه فرقی با قاتل داری؟
به این میگن Negative responsibility. به این میگن گناهی که دست تو نبوده. یه نفر دیگه شروعش کرده، ولی تو اگه درست تمومش نکنی هیچ فرقی با گناه کار اصلی نداری.
یه نفر پرسید اگر بتونی به زمان قبل از WORLD WAR IIسفر کنی و هیتلری جوان رو ببینی، هیتلری که هدنوز قدرتمند نشده، هنوز یهودیارو نزاشته تو concentration camp، هنوز نکردتشون تو کوره و صابون انسانی بسازه. چی کار میکنی؟حاضری بکشیش؟ ایا جون یه آدم بیگناه به جون حضاران بیگناه میرضه؟
گفتم نه. گفتم من آدم بیگناه نمیکشم. من یه نقاش فقیر زجر کشیدرو نمیتونم مسموم بکنم.
گفت اگه نکنی، اگر بزاری مردم به خاطر دینشون ضوب بشن، بشن صابون آلمانیا ،تو با آدمکش چه فرقی داری. اگر از ضعیفا دفاع نکنی، با ضالمها یکیی.
گفتم پس راه نجاتی نیست. در هر دو حالت قاتلم. یا قاتل یه فقیر یا قاتل صد مضلوم.
چیز گندیه Negative Responsibility، راه فرار رو میبنده و اینقدر فشار میده تااز گناه خفه شی،
یا از گرسنگی بمیری.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1383ساعت 17:38  توسط ستاره
|
Single women are BAAAD: why? check out the site below
http://www.weird.co.uk/martin/stuff/single.html
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 8:5  توسط ستاره
|
زن نمیتونه با زن دوست باشه. امکان نداره.
چرا که ما باهم رقابت داریم. مسابقه گزاشتیم ببینیم کی زودتر برنده میشه.
"خانه دوست کجاست؟" ندونی بهتره.
تو خوشگلی٬ پولداری٬ باهوشی٬ حقم دارن ازت بدشون بیاد.
حرچی اینا میخوان از دستشون در میاری. دست خودتم نیست. اونایی که شعار میدن زن باید فلان باشه و بهمان باشه٬ باز میان سراغ من و تو. این بدبختا صد کار میکنن یکی از اونهارو تور بزنن٬ در عوض مرداشون عاشق من و تو میشن.
تو حسودی و بدجنسی حالیت نیست. ساده ای و بچه سال. نمیفهمی اینا چه جونورایی ان.
یه روز بهش می گی یارو رو ول کن٬ خودتو کوچیک نکن. تو رو نمیخواد. فرداش میشنوه یارو تو رو میخواد. چی فکر کنه؟ میخوای غربون صدقت بره؟
حسود بودن احساس کوچیکی میخواد. تحقیر میخواد. تو که تا چشمات رو وا کردی صد نفر عین پروانه دورت میگشتن٬ تو که خودتو از همه بالا تر میبینی٬ چه نیازی داری به صابت کردن زیبایی و قدرتت.
مساْله اصلی رقابته. موضوع رقابتهم: مردها.عجیب هم نیست. همه دنیا هم یکیه.
وقتی شخصیتت, آدم بودنت, به وضعیت مالی,شغلی و شخصیت یه نفر دیگه(مردت) وابستست, معلومه که سعی میکنی بهترین رو به دست بیاری.
مخصوصاْ اینها. از بچگی یاد گرفتن هیچکاری نکن تا ازدواج. اگه شوهر خوب گیرت بیاد آدمی.
حالا چه کنن که مردهاشون٬ بهترینهاشون٬ آدم میخوان به جای کلفت؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 7:13  توسط ستاره
|