تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

درد

گفتم بگو

گفتا چرا

گفتم روزی این غم به سر اید

گفتا ایکاش بماند

گفتم چرا

گفتا این درد نشانه زندگی است. همین و همین.

تا خون نبینم، چه میدانم که جوشد در رگم چیزی جز آب.

تا نشکند قلب، از کجا بدانم که وجود دارد؟

درد زندگی است و همین و همین.

قلمست و شعرست و مرکب.

چه کنم بی درد؟ چه نویسم بی اشک؟

می خواهمش و  ندمش از دست.

دوست است و یار است و عشق جاودان.

نرود تا نگویم، بماند تا وقتی که بخواهم.

بیاید وقتی که بگویم.

بگزر و بگزارمان تنها، که تو ندانی ارزشش، تا نباشی از دستش آزاد.

درد زندگی است و همین.

خونست و رگ و ماهیچه.

چه کنم بی خون؟ چه نویسم بی درد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 21:54  توسط ستاره  | 

آینه

چرا اینقدر از خودم نامطمعنم؟ مگه من چمه؟ چشمم کوره؟ دماغم کجه؟ چشمام ضربدریه؟

مگه من چمه که اون خوشش نیاد. کجام اشکال داره؟ من که نمیبینم.

دلشم بخواد.

ولی اگر من انقدر خوبم پس چرا میترسم؟ چرا میلرزم؟

 چرا هردفعه که یه نفر رو میخوام، هر دفعه که این دل لعنتی خودشو میبازه، انگار به اعدام محکومم کردن. سراغ یارو رفتن، مثل پای گیوتین رفتن میمونه. اسمش که میاد عزا میگیرم. مردم که میگن فلانی ازاده، منتضر یه آدم حسابیه،

میگم اون آدم من نیستم.

عربه، عرب گوشت دوست داره،

ایرانیه، لاغر مردنی و بلوند دوست داره.

سفیده، ساکت و بدبخت و آسون دوست داره.

من رو چرا بخواد؟ من که پر حرف و پر ادا و پر دردسر.

به جای بلوند موی فرفری و سیاه

به جای سبزه، سفید سفید

به جای ساکت، پر درد و شکایت.

من، منی که شعار میدم زن باید از خودش راضی باشه. نباید بزاره میدیا و کتاب و مردها خوردش کنن.

منی که میگم ما زنها باید به خونریزیمون افتخار کنیم، بلند بلند در موردش صحبت کنیم. پنهانکاری نکنیم، خجالت نکشیم،

دایت نکنیم، رژیم نگیریم،

موهامون رو رنگ نکنیم، خودمون رو واسه یه سری خود راضی عوض نکنیم،

پاره نشیم، سینه نزاریم، لبامون رو ندیم سیلیکن بگیریم،

 چرا از خودم و شکل کثافتم عقم میگیره،

وفتی فکر میکنم که اون ممکنه بگه: نه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 21:0  توسط ستاره  | 

مسافر

مسافرت برگشت. چرا من رو زجر میدی؟

                              *                             *                                       * 

-حالا که بر میگرده همه چی از اول شروع میشه. عین زالو بهت میچسبه و اونقدر می مکه تا چیزی باقی نمونه.

 -میدونم، منم نگرانم. ولی چه کنم؟ بهش نیاز دارم. از نظر سیاسی برام مهمه.

 -میترسم. هنوز زخم مچت خوب نشده. هنوز خون رگ پارت خشک نشده. تابستون رو یادت رفته؟

 -نترس. از پسش بر میام. من دیگه اونی که بودم نیستم. اون زمان نیاز داشتم به دوست، به مهبت، توجه مردانه. ضعیف بودم. اونم از موقعیت استفاده کرد. تو شب زد و من رو برد.

 -تو همش همین رو میگی. هر دفعه که میگی تموم شد، بدتر میکنی. یارو می یاد و این قدر ور میره و التماس و تهدید میکنه که خر میشی.  عاشق میشی. بر میگردی.

 -نه حالا که یک ماه دور بودیم، اوضاع عوض شده. طعم زندگی بدون اون رو چشیدم. شیرین شیرین. آزادی رو دوست دارم. به این راحتی ها گول نمیخورم.

 -میخوری. خوردی، بازم میخوری.

هنوز دوستش داری.

 ولش کن. این پدرت نیست. هیچوقتهم جای پدرت رو نمیگیره. تو اصلآ مرض داری. مازوخیزم داری. دوست داری باهات ور برن.

-خودت چی؟ میری دنبال هرچی زن زلیل. هرچی ضعیف.

تو عشق میدونی؟ نه والله. عشق و تنفر در اصل یکی اند. تا تنفر ندونی، نمی تونی عشق رو لمس کنی.

زنی که  مشت نخورده، چشمش رو سیاه و کبود ندیده، فریاد و فحش نشنیده، عشق نشناخته. فقط موقعی میتونی خون بکشی، که خون ببینی. فقط موقعی خون میبینی که عاشقی. تو ضعیفی و ترسو، میری دنبال ادمهای مطمعن و سرد. من مرد میخوام، نه دختر بچه.

 عاشقم. اونم عاشقمه.

از کی تا حالا عاشقی جرمه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 20:56  توسط ستاره  |