تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

ترشی

یادت میاد که ایران بودیم عیدها می رفتیم خانه دریا؟

یادته اون دفعه که ماشین ما خراب شد و کلید ویلا دست ما بود و شما پشت در موندین؟ بعد دونبال رستوران میگشتین که راننده تاکسی یه  آبگوشتی رو پیشنهاد کرد و دیگه واقعآ عصبانی شدی؟!

 هنوز هم هروقت به چهرت و واکنشت به اون پیشنهاد فکر میکنم از خنده میمیرم! عجیب از آبگوشت بدت میومد...

یادته که یواشکی میرفتیم تو خیابون اصلی دوچرخه سواری، چون پدرامون خیابون اصلیارو ممنوع کرده بودن؟

یادته که أتاری و سوپر ماریو و ALADDIN بازی میکردیم و با سیامک دعوامون میشد؟

یادته لاله و سحر از سگمون میترسیدن؟ فکر کنم تو هم میترسیدی.....

یادته لاکپشتی رو که گرفته بودیم؟ خوب میدوید! لی و سیامک دونبالشو اونم فرار!

یادته  سیامک داد میزد: حسین  آقا،  حسین  آقا ، مار رو بگیر، داره در میره ! و بابات که انقدر از مار بدش میومد واسه سیامک دنبال مار کرده بود!

یادته چوب شور و لواشک و کلوچه...

سر سحند و یاشار دعوا میکردیم و برنامه میریختیم.... تو میگفتی سحند، من میگفتم یاشار چون شکل تام کروزه....عشق تام منو کشته بود اونروزها.

یادته که با بهزاد اینها که رفته بودیم، صبح که بلند شدیم ، پشه ها همه رو لت و پار کرده بودن، جز افراد خانواده شما.

مامانت میگفت شانس آوردیم هممون گوشت تلخیم! و مامان من میگفت :اه این حرفها چیه!

 من یادمه این همه چیز رو، خودمم نمیدونم چرا. ولی عید من روبه جای هفت سین ، یاد تو میندازه .

 تصویر من از عید، ماهی و سبزی پولو و عیدی نیست.

 اینه تصویر من از عید: دو تا دختر،  که روی نیمکت پارک ملت، تو هوا سرد تهران ترشی آلبالو میخورن.

                            * * * * * * * * * *

برای آزاده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 8:46  توسط ستاره  | 

Vermon

There is a vermin in my mind
Its eating my insides out
twisting and turning
its burning and hailing
All that i once thought was mine

There is a Vermin in My mind
And it tells me that you wont call
That a Mere human like I
Has no right to somone as high

There is a vermin in my mind
And it sends shivers up my spine
My stomach a ball of fire
My eyes the followers of the clock

And so this Vermin of mine
eats and eats and is not satisfied
Untill it either gets a call
or is washed out through my eyes

OH, how I love this vermin of mine


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 9:9  توسط ستاره  | 

بیمار

 تمام وجودم دلهرست، هی منتظر جوابم.

 اگه دیگه جوابم رو نده چی. نکنه من منضورش رو اشتباه فهمیدم، نکنه واقعآ فقت میخواست کمکم کنه و هیچ علاقه دیگری پشت حرفهاش نبود.

اصلا موندم چرا نصبت به این یکی اینجوریم.

 هر دفعه که بهش فکر میکنم ششهام  میشه آتیش. دستام یخه یخ. 

به هم میریزم و میشم یه پارچه درد.  اعصابم رو به هم ریخته،

 اومده تو  خیالم چادر زده و آتیشی روشن کرده که به این آسونیها خاموش نمیشه.

  خیالش عین موریانه یواش یواش رگهام رو میجوه.

هرکاری هم میکنم نمیتونم بیرونش کنم. راه فراری نیست، هر گوری که میرم ولم نمیکنه.

خواب و بیداری شده یکی، تو رویا هم ولم نمیکنه، خوابشو میبینم و بیداریم تلخ میشه.

 هر کجا، بیرون و داخل،

 هر کسی، هر چیزی،

 شکل اون رو به خودش میگیره و ...

کتاب و درس و مشغم دیگه کمک نمیکنه.

هی میگم این هم مثل قبلیهاست،

این هفته مدهوش ،هفته دیگه فراموش،

چیز به خصوصی نیست، تو که از همون اول هم انتضار نداشتی بینتون اتفاقی بیفته، حالا چی شد دو کلمه حرف زدین انتضار داری عاشقت بشه؟

 به کجا میخوای برسی از این خودخوری و ناخونخوری.

وای که من چقدر خودم رو اذیت میکنم، به خدا مالیخولیا دارم.

بدترین دشمن من،

من

                                            * * * * * *

- کاش جواب بده، زنگ بزنه،

- خوب حالا اگه زنگ زد چی؟ چی بگم، چی کار کنم که دوباره همه چیز رو خراب نکنم.

که فکر نکنه من احمقم،

 اگر حوصلش سر بره چی؟

- کاش ببینمش،

ولی

اگر جواب نده و بعد اتفاقی همدیگرو ببینیم چی...اونوقت حسابی خورد میشم...

 وای که اتمامی نیست به این درد.

                                          * * * * * *

چند روزیه که از مغزم بیرون نمیره، گفتم حالا در موردش بنویسم شاید یه زره خالی شم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 8:35  توسط ستاره  | 

ترازو

یادمه اون روزهای اول آشناییمون به هم گفت چرا اینقدر خودت رو سفت میگیری؟ تو به این خوشگلی چرا اینقدر خودت رو دیسکشوال میکنی؟

گفتم: فمنیستم.

میخوام من رو آدم ببینند به جای عروسک بادکنکی.

 میخوام بهم احترام بزارن و حدود خودشون رو حفض کنند.

میخوام به جای سینه، تو صورتم نگاه کنند.

مغز و عقل ببینن به جای هیکل.

من آدمم نه تیکه پاره اجزای مختلف که هرکسی یه تیکش رو دوست داشته باشه و بیاد سراغ همون یه تیکه.

 من زنم نه دلقک.

گفت:عزیزم، کی گفته فمنیست باید زشت باشه؟ بد اخلاق و ترشرو باشه؟

 چه بخوای چه نخوای قدرت دست اونهاست،

 چه لاقر  چه چاق،

 چه کریه،  چه زیبا،

 چه اخمو،  چه "لوده"

هممون براشون یکییم. هممون رو تو سینه و کمر و دست و پا نگاه میکنن.

هممون رو بر اساس وسط پاشون میسنجند.

نه عزیز، راه موفقیت بدخلقی و سرکشی نیست.

گفتم: پس راه نجات نیست؟ بشینم و بخوابم و بزارم هرکسی هر بلایی که خواست سرم بیاره؟

گفت: تنها راه استفاده از چیزیه که اونها میخوان،

چیزی که اینهمه زحمت میکشن به دست بیارن،

 براش خرج  می کنن،

کافه گلاسه و شام وفیلم و انگشتر میخرن، 

 شعر میگن،

داستان میسازند، نقشه میکشن،

تجاوز میکنن ، دروغ میگن

آدم میکشند.

پاره میشن و پارمون میکنن.

 این چیز که فقت مال ماست،  در کنترل ماست،

فعلا تنها قدرتمونه،

از همین ضدشون استفاده کن.

قول بده و قول بشکن،

بگو بده تا بدم،

بعد بگو اشتباه شده، سو تفاهم،

منضور من چیز دیگه ای بود!

احساس گناه هم نکن، اونها میخوان از تو استفاده کنن، به جاش تو ازشون استفاده میکنی...

مشکل چیه؟

ما در یک لول نیستیم، قدرتمون کمتره، از همونی که داریم باید استفاده کنیم، وقتی مساوی شدیم اونوقت fair and just باش.

تا اون زمان، اخمات رو باز کن، موهاتو شونه کن!

یه زره گوشت بگیر،

 و با لبخند دنیایشون رو داغون کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383ساعت 20:9  توسط ستاره  | 

آی-رن، آی-رک

امروز رفتم  لکچر آلان درکویتز تو آزگود. اعصابم رو کاملآ خورد کرد. صهیونیست کثافت. میگفت مشکل از فلستینیهاست نه اسراییل. گفت ما که بمب میزاریم حقمونه. واسه دفاعه.  فلستینیها زن و بچه های مارو میکشن چون ما یهودییم. حق داریم شکنجه بدیم، همش واسه دفاعه.

گفت یاسر عرفات هیتلر دوم بود. که ۵ سال دیر مرد.

گفت تقسیر از فلستینه، ما میخوایم کمک کنیم ولی خودشون نمیخوان.

دست عسلی رو  هم گاز میگیرن.

گفت دلیل اصلی بدبختیهای خواورمیانه ایرانه.

 به جای ایران گفت آی-رن.

گفت آمریکا خوب فهمیده، ایران رو باید عراق بعدی کرد. ایران حقوق انسانی حالیش نیست و تا نفهمه خواورمیانه درست نمیشه.

گفت خواورمیانه ایهای در دانشگاه و اونهایی که درس سیاست خواورمیانه میخونند باید کنترل بشند. چون عربن و سرکش و یک قدم از تروریستها جدا.

نگفت که اسراییل خونه های مردم رو بزور گرفته، که بچه های  فلستینی رو بی خونه کرده، بی پدر کرده، بی مادر کرده.

آواره کرده.

نگفت چرا دختر ۱۲،۱۳،۱۶ ساله به جایی رسیده که به جای مدرسه و عشق و کتاب ، میره خودش رو تو بازار منفجر میکنه و صدتا بیگناه و ۱۶ ساله دیگرو هم با خودش میبره.

نگفت که ایران چه شجاعه، که تنها کشوریه که از ۲۲ سال پیش چیزی رو میگفت که تازه سفیدپوستها بهش رسیدن و شعار میدن. که ایران که گفت "آمریکا شیطان بزرگ"، راست گفت.

فقت گفت: آی-رن مشکل اصلی و آی-رک مشکل رو به حل.

و من،

آتیش دیدم و مرگ و بچه های فلستینی قرق در خون.

ویرانه و آجر و دست و پای از بدن جدا.

گوشام صوت کشیدن و چشمام فریاد.

ولی صدام در نیومد از ترس پلیسهایی که دست به باتون به ما خواورمیانه ایها خیره شده بودن و منتضز یه بهانه بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 19:9  توسط ستاره  | 

ِگونی برنج

یادمه روز اول کلاس پورفسوره پرسید کدوم یکی از شماها فمنیستین؟ از تو کلاس ۲۰۰تایی فقت ۲۰ تایی دستاشون رو بردن بالا. از تو اون همه دختر یه ۱۲-۱۰ تایی دستاشون بالا بود و بقیه سعی میکردن چشمشون به چشمهای "فمنیستها" نیوفته. انگار از اینکه بقل یه فمنیست بودن خجالت میکشیدن. ناراحت از اینکه بین جمعی بودن که زنهاش  جرات حرف زدن داشتن.

آخر کلاس رفتم پیش یکیشون: تو! تو زنی؟

-آره...

-خوب! تو که زنی، حقوق مساوی نمیخوای؟زندگی مساوی نمیخوای؟

 نمیخوای برای خودت تصمیم بگیری؟ جایی که میخوای بری، جوری که میخوای لباس بپوشی؟

عاشق بشی و عشق بورزی؟ ارزشت به وسط پات نباشه؟! 

آدم باشی به جای گونی برنج، که بیان محک بزنن و قیمت بزارن؟

دوست داری تجاوز بشه بهت از چپ و راست، بعدشم بگن برو شاهد بیار؟ به جای اینکه بگن یارو چه مرگش بود که این بلا رو سرت آورد، بگن تو چی کار کردی که تحریکش کردی؟ که پدر مادرت از ترس اینکه شوهر گیرت نیاد و "آبروشون" پیشه فامیل نره بگن خفه شو، "درستش میکنیم"؟

که برادرت، دوست پسرت، بقال  سر محله، هر گندی که میخواد بزنه، بعدشم ول کنه بره و کسی هم چیزی نگه، ولی تو که عاشق شدی و دل باختی و دل دادی و صد کوفت دیگه، بشی جنده، بشی دست مالیده؟

 دستمال کاغذیه همونهایی که میگن دختر فقت باکره؟

میخوای نصف آدم باشی؟

گفت: همه اینها درست، ولی من فمنیست نیستم، چون از مردها بدم نمیاد.

                               *       *     *      *     *

خوب خفمون کردن، تا میگیم حقمون رو بدین، میگن از مردها بدش میاد، میگن  MAN HATER

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 17:36  توسط ستاره  |