تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

خدا و خرما 3

من نمیفهمم تو چرا اینقدر از دست دختره عصبانی هستی. مخاطب این خشم باید اون پسره باشه، چون مقسر اصلی اونه.

 اون دختره بدبخت لیاقت این سردردها و فریادهارو نداره. به جای اینکه ازش بدت بیاد،  باید دلت براش بسوزه. أبروی اون رفته، اون اسمش لکه دار شده. اونه که جلوی همه گریه کرده و فریاد و التماس. اون که از کاپشن آویزون شده و "تو رو خدا، تو رو خدا" کرده، "من و ببخش" و "چرا چرا" کرده! اونه که اسمش بد در رفته. اونه که همه نیگاهش میکنن و میفهمن که پسره واسه چه چیزی میخواستتش. اینی که ادعای فمنیستی داشته و روشنفکر بازی در مییاورده، حالا واسه یه پسر کوتوله کچل جلوی همه گریه میکنه. عین مرق سر بریده اینور اونور میزنه و التماس میکنه که "یک نفر بره راضیش کنه که من رو ببخشه و پسم بگیره"!

دختر، یارو تو رو میخواسته، میخواد و خواهد خواست. به من اعتماد کن. این حالا اول کاره. درسته که فعلآ ولش کرده ولی باز میره سراغش. میره چون حالا دیگه حتمأ چیزی رو که میخواد به دست مییاره. واقعآ وضعیت گارانتیه! تازه دلشم برای اون بدبخت میسوزه. رابطه باید بر اساس احترام و علاقه باشه، نه بر اساس دلسوزی و pitty.

فکر میکنی این رو واسه زنش میخواد؟ این بشکه پرصدا و بی محتوا؟ عزیزم صبر کن، صبر.

این یارو تورو مضهر زیبایی و کلاس میبینه و اون رو جنده مجانی. تو خونسرد و باحال و زیبا. تویی که بابیخیالی تمام گفتی: هر کس حق داره نضرش رو عوض کنه. تویی که گفتی و خندیدی و چپ بازیهاشو یه جک دیدی و اونم باهات موافقت کرد. تویی که رفتی دختررو بغل کردی و گفتی ناراحت هیچی نباش، آخر سر همه این مسائل ماها همه خواهریم. تویی که به جای فریاد لبخند زدی و گفتی هیچ مشکلی نیست، نگران نباش، مرد فراوان، این یکی مال تو! تو که وقتی ازت خواست در موردش براش بگی، گفتی من این رو خوب نمیشناسم، خودت رازشو حل کن.

تویی که خودتو گرفتی، فریاد تو گلو رو خفه کردی و با آب قورتش دادی پایین. که به جای گریه گفتی دوستیت رو به دوست پسریت ترجیح میدم!

مردها همیشه زنی رو به یاد مییارن که قدرت self control داره، اونی که عین خیالش نیست. اونی که جوری رفتار میکنه که مرد فراوان و تو بی اهمیت. زنی که فقت موقعی زنگ میزنه که از اون ها چیزی میخواد، نه بر عکسش.

فعلآ تو تو این مسأله خوب در اومدی، قدرت اصلی در دست توست، سعی کن همینطور بمونه و ادامه پیدا کنه.

حالا ببین، این دوباره مییاد سراغت، واسه دوستی و بیشتر. اونوقت بچزونش.

بچزونش واسه خودت و من و اون دختره بدبخت که خودش رو واسه ایت کثافت خراب کرد. بچزونش برای اشکهای خودت و گوشهای من و قلب و آبروی اون دختره بدبخت. بزن داغون کن و ولش نکن تا چیزی رو که میخوای ازش بگیری.

هر کاری دلت میخواد با اون بکن ولی با اون دختره ترشی و بداخلاقی نکن.

 چون وقتی این داستان تموم بشه، غیر از بیچارگی و بدبختی، چیزی نصیب اون نشده. 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 10:36  توسط ستاره  | 

زنگ نزد و خلاصم کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 11:37  توسط ستاره  | 

He is Killing ME

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 8:27  توسط ستاره  | 

خدا و خرما 2

رفتم.با موی صاف و کفش پاشنه بلند.

رفتم و گفتم بریم رستوران که حوصله کافی شاپ ندارم.

رفتیم، گفتم برات یه چیزی آوردم و کتابرو دادم دستش.

گفت حالا من هم یه چیزی باید برات بخرم، گفتم لازم نیست.

گفت چی می خوای، گفتم هرچی تو می خوای، ناچوز سفارش داد. (متنفرم از ناچوز، بوش حالم رو بهم میزنه)

گفت خوشحالم که اومدی، عجیبه خودم هم نمی دونم چه مه.

گفتم که پس تو از من خوشت مییومد و نگفتی (لیمو رو فشار دادم تو لیوان آب، لبخند زرد و سرد)

گفت حالا انگار نمیدونستی، دخترایی مثل تو به این مسایل عادت دارن، صد نفر میگن بهشون کمک کنن فقت واسه این که یه لحضه باهاشون تنها باشن.  مگه نه؟

(پس درست فکر کرده بودم)

گفتم حوصله غیبت ندارم

گفت گفته بودی که دلت حوس غیبت کرده،

گفتم غیبت در مورد موضوعی که به من مربوطه، حالا بگو ببینم موضوع چیه؟

گفت: خوب ببین، از همون روز اولی که دیدمت، همون روز که تو تضاهرات سر اون پسر ایرانیه فریاد میزدی که دلت به حال مردم خودت بسوزه قبل از اینکه سنگ این سفید پوستها رو به سینه بزنی،  همون موقع که به من گفتی این سفیدپوستهای لوس بدبختی و ظلم و ظالم حالیشون نیست، همون وقتی که من و ول کردی و رفتی ادامه دعوا با اون ایرانیه، به خودم گفتم این دختره کی بود؟ گفتم که باید دوباره پیداش کنم.

(نه روز اولی که هم دیگرو دیدیم، اول سال بود، دیدمت و خواستمت و زبون و ناخون گاز گرفتم، چون همه گفتن امکان نداره تو من رو بخوای)

گفتم: وای من اون روز که خیلی زشت بودم، شبش نخوابیده بودم و اصلا آرایش نداشتم

گفت: نه تو همیشه خوشگلی

(بمیری الاهی. )

گفت: بعدش اونو دیدم و این چند روزه خیلی با هم بودیم، که دیروز تصمیم گرفتم بهش بگم که دوست دخترم بشه، در مورد تو هم بهش گفته بودم، ولی امروز فهمیدم که اونم یه نفر دیگرو زیر سرش داشته و بر خلاف من که در مورد تو بهش گفتم به من نگفته. دیگه بهش اعتماد ندارم.

گفتم خوب اگه من بودم، ازش میپرسیدم و فرصت میدادم دلایلش رو برای این کار بده. اگه گفت نکردم، که دیگه خلاص. تمام. ولش کن و برو به کارت برس. (وای خدا، امیدی هست!)

گفت تو از من قوی تری، من نمیتونم، نمیتونم دلش رو بشکنم همینجوری. میگه چرا؟

(پس من چی؟ من دل ندارم، قلب ندارم، احساس ندارم؟ باید بشینم تو این رستوران دنج و تاریک، با چیپس و پنیرم بازی کنم و بگم بفرما؟ راه باز؟ چرا دلت برای اون میسوزه و با من بیخیالی؟ اون رو راحت کردی  و من رو مقسر. خرمارو میخوری و میای پیش من دعا میکنی که ببخش و آرزوها مو برآورده کن؟)

گفتم تصمیم با تو. من برام مهم نیست(که اون کثافت میمیره یا نه)

* * * * * * *

- شام خوب بود، حالا یه بار میریم واسه سوشی، بعد بهت "ساکی" میدم، مستت میکنم و ازت سوءاستفاده میکنم.

-مطمعن باش هر جور سوءاستفاده باشه، من خودم با خوشحالی قبولش میکنم

-برو بخواب، خسته ای

-باشه، الان که بخوابم حداقل ۱۰ ساعت خواب میکنم و خواب میبینم، تو هم حتمأ تو یکیشون هست

-حالا اگر باهام خوب باشی شاید کمک کنم خوابهات واقعیت بشه (ای جنده! خفه شو!)

-وای که تو من رو کشتی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 6:20  توسط ستاره  | 

خدا و خرما

 جوابم رو داد و جوابم رو گرفتم

آخرش معلوم شد که واقعأ قصدش غیر از کمک چیزی نبود.

گفت و زد و رفت

گفت که نمیخوام سوتفاهم بشه

(یخ کردم)

گفت که الان بگم بهتره

(گفتم نه)

گفت نه که بگم تو از من خوشت مییاد ، ولی خوب بدونی بهتره.

(وای........)

گفت از اون خوشم میاد و دست خودم نیست،

(دختره کثافت، با اون قیافش، نصف قد منه و ۲برابر وزنم. اون رو به من ترجیه میدی؟ کوری؟ این که۱۰-۵ دقیقه طول میکشه تا جواب سوالت رو بده؟ این که صداش علاج بیخوابی و اینسامنیاست؟ این؟ این رو به من که برای ۲ ساعت خندوندمت؟ منی که پسرهای دیگه آرزوشونه من نگاهشون کنم؟ )

گفت تو رو هم میخواستم ولی اون یکجوری زد و من رو برد، خودمم نمیدونم چرا

(من میدونم،)

گفت که تو خوشگلی و باهوشی و دیوونه،

(حالا کثافت دلش واسه من میسوزه....تو چی هستی؟ حالا تحملت کردم چون خوشگلی. اون هم نه آن چنانی که بعد از ۱ چای عاشق کشته مرد باشم. عرب ملخ خور! کوتوله کچل. خلایق هرچه لایق.)

شیزوفرنیک

(مرسی...)

ولی والله که باحالی

گفت:هنوز هم میگم باید دوست بمونیم، باید هنوز برناممون رو برای تشکیل گروه ایرانی ادامه بدیم

( کدوم گروه، کدوم برنامه، کدوم "ما"؟ خواب دیدی؟  شیزوفرنیک منم یا تو که نمیتونی تصمیم بگیری؟ بالاخره خدا رو میخوای یا خرما؟ َآه اشتباه شد یادم رفت که عربی و عرب جماعت خرماییه تا خدایی)

گفت:۵:۳۰  امروز یا ۱۱:۳۰-۳:۳۰ فردا

(برم یا نه؟ برم یا نه...چی بگم؟چی کار کنم؟ دلم نمیخواد ریختشو ببینم. ولی اگه نرم بدتره. فکر میکنه دیگه چی شده. نه، باید برم. میرم و موهامو صاف میکنم و کفش پاشنه بلند می پوشم که قدم ازش بلندتر باشه. که موقعی که باهاش حرف میزنم، مجبور بشه سرش رو بگیره بالا. که از بالا نگاهش کنم. که برای دست دادن، مجبور باشم که خم بشم. میگم و میخندم و بیخیال.)

گفتم: ۵:۳۰ دیره واسه ناهار، به جاش قهوه

میخوام در مورد تو و اون بیشت بدونم، که حوصله ام سر رفته و میل به غیبت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1384ساعت 6:47  توسط ستاره  |