تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

امانت

مشکل اصلی ما زنها اینه که ازمون انتظار میره احساسات جنسی نداشته باشیم.  

 وقتی یه مرد در مورد "نیاز"هاش حرف میزنه اصلا مسآله ای نیست. ولی اگه ما حرفی بزنیم، بد حساب میشه و میشیم جنده و بی حیا!

 بدتر از این موضوع، اینه که از بچگی تو سرمون کردن که بدنمون مال پدر مادرمونه. ماله برادر و پسرعمو و پسر داییه! مال شوهر و دوست پسر و نامزد. صاحب بدن اونها و ما نگهبان مال اونها.

که لذت و استفاده از این "مال" دیگری دزدیه و بی آبرویی! که باید اجازه بگیریم قبل از اینکه دست بزنیم، قبل از اینکه بازی کنیم، کیف کنیم.

 . این هم بهترین راهیست که ما رو کنترل کنند. وقتی صاحب بدن کسی هستی راحت تر میتونی زور بگی و خونه وارش کنی. مضلومش کنی. خفش کنی!

همین این که ما خودمون رو صاحب بدنمون نمیدونیم موجب میشه که راحت تر بهمون تجاوز بشه. موجب میشه که وقتی تجاوز جنسی اتفاق میوفته، ما احساس شرمندگی و کثیفی بکنیم، به جای اونی که این بلا رو سرمون آورده. وقتی به جای مالک بودن، تو سرمونه که امانت دار ملک یه نفر دیگه هستیم، خیلی راحت تره برای جامعه که تقصیر رو روی شونه های ما بزارن، ما بودیم که بی دست و پاییمون موجب بیناموسی و بی آبرویی خانواده شد! ما ها امانت دار بدی بودیم.

 البته زیاد هم چیزه عجیبی نیست. همه میدونن که نمیشه به زنها اعتماد کرد. که ضعیفن و احساساتی. که با قلب فکر میکنن به جای مغز. که زنها نیاز به مراقبت دارن.

که برای اینکه خودشون رو از دست خودشون نجات بدی، پدر میخوان، برادر میخوان، پسر عمو و پسر دایی میخوان.

مرد با غیرت میخوان،

نگهبان میخوان، زندانبان میخوان،

در قفل دار میخوان،

دست محکم  و سیلی میخوان،

چوب و ترکه و عزاب میخوان.

و ما هم  اینقدر این چرت و پرتهارو میشنویم تا باورمون میشه!

اینجوری میشه که ما برای آبروی پدر و برادر و پسر عمو،

 خونه نشین میشیم،

ضعیفه میشیم، بیقدرت میشیم.

 "امانت دار" میشیم!
 

این حرفهارو قبول میکنیم، میخریم و میشینیم تو خونه از ترس این که مبادا یه نفر بیاد و به ملکه امانتی مردهامون ناخونک بزنه!

داد و فریاد بیخودی میکنیم که حقمو بدین

 ولی هروقت یه زنی میگه سکس بد نیست، میگه بدنم مال منه! و حق دارم هرکاری دوست دارم باهاش بکنم تا وقتی که حق کسی دیگر را پایمال نکنم! که منم آدمم، نیاز دارم، قلب دارم، عشق دارم، مغز هم دارم... میتونم برای بدن خودم تصمیم بگیرم و درستی و اشتباهیش فقت به من ربط داره و من... 

ماها همه جبهه میگیریم. میشیم دشمنش، میگیم جنده، خراب، بی آبرو، بیچاره خانوادش! کسی تو اون خانواده غیرت نداره؟ ناموس نداره؟

به جای اتحاد، میپریم رو سرش و پارش میکنیم. واسه همینه که ما زنها "فمنیستیمون" به جایی نمیرسه. ماها که خودمون رو آدم  نمیبینیم چه جوری انتظار داریم دیگرا ما رو مساوی حساب کنن

نه عزیزم این مسآله ادامه داره تا موقعی که ما واقعآ قبول کنیم که این رسمهای 1000قرن پیش هیچی نیستن غیر از آلت کنترل و ظلم به زن.

 تا موقعی که این چرت وپرتها رو از سرمون بیرون نکنیم، تا موقعی که نفهمیم لذت از بدنمون و جنسمون ربطی به پدر و برادر و پسر عمو نداره، که سکس کاری به آبرو نداره، نمیتونیم ضلم رو از بین ببریم.

خواهرم، بییا بدنهایمان را پس بگیریم!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 21:46  توسط ستاره  | 

مصلوب واری

Im reading this blog and im getting sick of my own moping and whining! enough is enough. move on already. jesus. get a life! you write like his some godesend creature/heavenly angel/rare jewl. so what? honestly! do you think its worth it? do you actually think you LIKE him? that he LOVE potential? woman! get over thyself. enough is enough. so what? you basically did this to get out of your malaise. and now your out! seriously! you create these stupid episodes out of boredom! you like being miserable for the sake of misery, nothing else! you and your stupid melodrama! you have them and your miserable! you dont have them and you pine with pain. what ever! PLEASE! at least be honset with yourself! did you really whant HIM? or something to get out of boredom!? something to write about? becuase pain is the only thing that makes things come out of you? b/c  a lack of eventfulness in your life means nothing to say? nothing to complain about? b/c you dont have problems, you create them

YOu know why you lose interest as soon as you find out they want you? Becuase "LIKE" and "LOVE" are too simple an emotion for them to work. simple, uncomplicated emtions are for simple people. and US my dear child, we are not simple

مرض داری! خوشت میاد. دوست داری ادامه بدی تا جایی که ممکنه، بعد از یه مدتی هم حوصلت سر میره و میری سراغ یه نفر دیگه.

اصلآ ما دوتاییمون اینجورییم! 

غم و غصه میخوریم، نه برای اون و امثالش، بلکه از روی بیکاری و ملونکالی.

درد و غم رو دوست داریم...به خاطر درد و غم بودنشون

درد و غم عاشقی رو نداشته باشیم، از چی شکایت کنیم؟ از چی بنویسیم؟ به چی ببندیم و بخندیم؟

دست خودمون هم هست، شاید ندونیم و همون لحظه نفهمیم، ولی همه این احساسها چیزی نیست غیر از تلقین!

به خودمون میخورونیم که یارو عالیه و فلان و بهمان. از کاه کوه میسازیم و منتظر میشینیم یه نفر بیاد فوت کنه و کوهمون رو بر باد بده! بعدشم میشینیم گریه و گلایه و موکنی، که چی شد و چرا اینجور شد و "مگه من چمه من صدتای اونم"....

خودخاری و شکایت!

از یارو غول میسازیم و از خودمون فرشته معصوم! victim بازی در میاریم و مصلوب واری!

بعدشم بعد از ۳-۲ هفته حوصلمون از دست لوس بازی هامون سر میره و میریم دنبال ماجرای بعدی! یارو رو هم هروقت میبینیم، از قیافش عقمون میگیره و به حرکات ۳-۲ هفته پیشمون میخندیم! مسخرمون میاد. میگیم حتمأ باید وقت چشم پزشک بگیرم. میزنیم رو تخته و میگیم خدایا شکرت که قدرت بینایی رو به من برگندوندی! مرسی!

فکرشو بکن، هر وقت ازکسی خوشت میاد و اونم تو رو میخواد، علاقت از بین میره! میدونی چرا؟ چون تو خوشی و عشق و عاشق بازی نمیخوای.

عشق، واسه ما زیادی آسونه! احساسه ساده ایه.

احساسه ساده، واسه آدمهای سادست!

 و ما ساده نیستیم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 12:45  توسط ستاره  | 

کبوتر با کبوتر، باز با باز

۲-۳ روزه که حرف نزدیم. اخرین بار یکشنبه بود، امروز ۴شنبست و هنوز خبری نیست. قرار بود زنگ بزنه که نزد. معمولا ایمیل میکرد که اونم نکرده. باهمه اینها زیاد ناراحت نیستم. نمیدونم چرا.احساس میکنم این فصل قم و غصه ام هم داره به انتهاش نزدیک میشه.

 دیروز دیانا رو دیدم( عجیبه، هنوز هم وقتی که اسمش رو میبرم دلم هرهر میره)، این دفعه اون بود که اومد و من رو بغل کرد. داشتم با یه دوستی که خیلی وقتیه ندیدمش حرف میزدم که اومد طرفم و آغوششو باز کرد. یه دستی بغلم کرد. پرسید چطوری؟ گفتم عالی، تو؟ گفت منم همینطور. چشمامون به هم افتادن و نگاهامون گره خورد. هرکدوممون تلاش‌‌ میکرد افکار اون یکی رو بخونه.  نگاهش میکردم که یه دفعه دلم براش پر از ترحم شد. خودمم نمیفهمیدم چرا این. اینی که کسی رو که من ۱ ساله کامل عاشقش بودم از زیر گوشم برداشت و برد. این دزد که من رو تو تنهاییم گریه انداخت و نزاشت چیزی که باید میشد، بشه. اینی که برنامه هامو ، آرزوهامو واسه خودخاهیهای خودش ازبین برد. و منی که هفته پیش میخواستم خفش کنم و پارش کنم و از شنیدن گریه هاش لذت ببرم، منی که فکر میکردم بدبختی و بی ابروییش تلافیه گریه ها و قلب و اعصاب پاره پوره من رو در میاره، حالا جلوش وایستاده بودم و میخواستم به حالش وار بزنم. واقعأ دلم براش میسوخت و خودمم حالیم نبود چرا. گفت امتهانم رو پس گرفتم و نمره خراب! گفتم: اه! تو که باهوشی...چرا؟ گفت :اکونومیکسه و سخت.

اومدم خونه و هنوز تو فکرم بود.

روی تختم دراز کشیدم و پلک به پلک گزاشتم. یه دفعه، از هیچکجا به سرم زد که واقعأ اگر با دیانا میموند بهتر بود. انگار یه معجزه الهی پیش اومده بود و چشمهای من رو باز کرده بود! به قول معروف:

I Could See Clearly Now, The Rain was gone

چشمهام باز باز...

دقیقآ میتونستم ببینم که چرا اون از دیانا خوشش مییومد

از نظر رفتار و پندار عین همن.

 هردوتاشون چپی،

هردوتاشون عرب،

 هردوتاشون ساکت.

اون احل التماس و پابوسی

این عاشق التماس و نازک پوستی.

و من این وسط بی کار و عاشق خودآزاری! من به درد این نمیخورم. دوستی شاید ولی دوست بازی هیچوقت. ما به دردهم نمیخوریم. اون یکی براش راحت تره! من حوصله ناز کشی ندارم. من و اون نمیتونیم هیچوقت باهم خوشحال باشیم.

همون ولش کنم بره بهتره.  

دلم گفت: آزادش کن که آزادشی.

-آزادی برو

پرید و رفت و دلم خالی شد. وای که چه خالی شدن خوبه.

                              ***************************************

کند همجنس با همجنس پرواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 12:3  توسط ستاره  | 

بزار باشم

نمیدونم دارم چیکار میکنم، خودمم موندم که این حرف ها، این اداها از کجا مییان.

شدم مثل سکه، دو رو.یکیش واسه اون، یکیش برای بقیه.

دست خودم هم نیست، مجبورم، راه دیگه ای نیست.

اگر این اتفاقا نیفتاده بود، الان وضع متفاوت بود.

اگر وسط کار من رو ول نکرده بود برای کسی که انگشت کوچیکه من هم نمیشه،

اگه نگفته بود هنوز هم دوست باشیم، اگه نگفته بود بیا،

 اگه من رو بیخیال و سنگدل حساب نکرده بود

اگه از من نخواسته بود سردی کنم، محل نزارم

اگه به جای رویا، من رو انسان دیده بود، ساده و ناآلوده دیده بود

اگه از من انتضار خدایی و بزرگی و بخشش نداشت،

اگه میزاشتن من هم مثل اون یکی فریاد بزنم و گریه کنم و خونخواری

اگه میزاشتن التماس کنم، تغاضا کنم، اعتراض کنم

فرار کنم

مجبور نمیشدم دوگانگی کنم

مجبور نبودم بخندم، دست تکون بدم و پا رو پا بندازم

مجبور نبودن خودم رو باتجربه نشون بدم، که جوری رفتار کنم که تو من رو با قدرت و در کنترل ببینی

ک من رو پسردان و مردشناس ببینی، خدا ببینی، عالم ببینی

اونوقت میتونستم عصبانی بشم، لجباز باشم، نامهربون باشم، کج خلق باشم

خجالتی باشم، بی تجربه باشم،

رفته و بازنگشته باشم.

ترسو باشم، ساده باشم، امیدوار باشم.

 گرم باشم،دیونه باشم، سرگردان باشم

کنجکاو باشم

نادون باشم، احمق باشم، گول خورده تو باشم

عاشق باشم

وای که کاشکی میزاشتی خودم باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت 10:35  توسط ستاره  |