تبليغاتX
گوشه کنایه

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

a strange feeling of resignation has washed over me, compelling me to stay in bed all day and glue myself to the computer. there is not mcuh to do, im quite sad and depressed with everything. i want money.unlimited anounts of it. who ever says it doesnt buy you happiness is wrong. i am quite materialistic in that way. i want that damn dress and i want that damn jacket and i want a pair of green shoes. i just want money. i also want an occasion where i could wear the damned dress. ah i am so angry. she loves me not. she probably hates me now. ther are thousand words and thoughts going through my head at the same time. it is spring and its cold and its raining and rain depresses me. he is in my mind and refuses to leave. and i enjoy this. this potheticness of mine. the fact that i know he will play with me , that i know what he wants and refuse to do anything about it. the fact that im willing to play this victim, is amusing to me. knowingly stepping into fire has its own rewards. atleast i know ill be burned. anyone else and id think they were being stupid. but im actually enjoying this. that it will continue on till june and end is comforting. i couldnt take more than that. i miss me. i want the athletic, bitchy me back. i want to be non-reflective. i dont like this self-deprication. it is sickening. i feel pretentious

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 16:15  توسط ستاره  | 

این جواب من به این مطلب در مردان مریخی، زنان ونوسی است. خیلی عصبانیم کرد. این یارو همیشه از این چرت وپرتها مینویسه ولی این یکی دیگه خونم رو جوش آورد.

http://porsesh.blogfa.com//post-26.aspx

 

شما انگار میخواهید مارو برگردونید به 100 سال پیش. اولا فمنیسم اصلا چیز بدی نیست، مشکلی که جامعه ایران داره، اینه که جذب فمنیسم غربی به تور کامل برای فرهنگ ایرانی ممکن نیست. و این به این معنی نیسن ک فمنیسم بده، بلکه به این معنیه که مردسالاری که در فرهنگ ما جا افتادست بده.
دومن، من ترجیح میدم پسر (یا دختر) با یک مادر (یا پدر) مجرد بزرگ شود، تا در خانه ای که در آن تمام مدت تشنج و دعوا و زد و خورد است. بهتر است بچه با یک مادر سالم زندگی کند تا با یک پدر معتاد. چیزی که یک انسان را والده خوبی میکند، جنس او نیست، بلکه عقل، اخلاق و موقعیت اجتماعیه اوست.
حالا در مورد ارضای زن: توی جامعه ای که باکرگی زن نشانه آدمیتشه، و از صبح تا شب توی گوش زن میخونند که عاشق واقعی صبر میکنه، و هر زنی هم که  نیازهای جنسیه خودش و دوست پسرش رو ارضا میکنه میشه جنده!، چه جوری میشه انتضار داشت که بعد از دوتا شام و گوشواره، دختر به فکر ارضای نیازهای جنسیه شما و یا حتا شما باشه؟ همون فمنیسمی که شما میگید بده، به مردم میگه فرهنگتون رو عوض کنید تا هم مرد و هم زن نترسن از اینکه خودشون و دوستشون رو ارضا کنند.
در مورد مرد "واقعی" هم، بزار بگم تعداد زیادی از پسر های با اعتماد به نفسی رو که من میشناسم، توسط مادر مجرد بزرگ شدن. جالب اینجاست که این پسرها راحت تر با دختر ها مرابطه میکنند و مهربانتر هستند.
در مورد اینکه ناز و اطفار جز ذاتی زنهاست، این فکر کاملا اشتباه است. انسان رفتارش را از بچگی و از پدر و مادرش یاد میگیرد. دختر ها و پسرها تحت 2 تربیت کاملا متفاوت هستن، رفتار پدر ومادر با دخترشان، با رفتارشان با پسرشان فرق دارد. دختر که دستش زخمی میشود همه با نگرانی و نازکشی دورش را میگیرند. پسر که زخمی میشود، میگن مرد باش، گریه نکن، گریه برای دخترهاست. در واقعیت ما از بچگی تربیت جنسی میشیم و رفتار ما در دوران بزرگی ، بیشتر بر میگردد به این تربیت تا به ذاتمان!
توسیه میکنم یک مقدار بیشتر تحقیق کنی ،مغزت رو هم بیشتر باز کنی، و به مسایل از بعدهای متفاوت نگاه کنی قبل از اینکه عصاگر دیگران بشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 9:9  توسط ستاره  | 

فروغ بازی

گول خوردن رو دوست دارم. بازیچه شدن رو دوست دارم. خودم رو به خری و احمقی و سادگی زدن دوست دارم. معصوم بازی رو دوست دارم. دلم میخواد باور کنی که اینقدر ساده ام. که به این راحتی تو تله ات میوفتم. که حالیم نیست داری چی کار میکنی. دلم میخواد این چرت و پرتهارو باور کنم. که  این خالی بندیهات و  بهانه هات رو به راحتی آب خوردن، بخرم و قورت بدم. دوست دارم دوباره بیوفتم تو دامت. که دوباره با تورت بکشیم تو صاحلت، با اینکه می دونم اون صاحل به درد من نمیخوره و آخر سر موجب مرگمه. دوست دارم باور کنم که قدرت کشتنم رو داری، که واقعآ میتونی یه صدمه درست حصابی و جانانه بهم بزنی. دوست دارم باور کنم که وجودت برام مهمه. که این ماجرا، رو من تعسیر گزاشته، که من رو عوض کردی. دوست دارم باور کنم که برای ما آینده ای وجود داشت که اون دختره داغونش کرد. دوست دارم باور کنم که آینده ای با تو را دوست دارم. که آرزوی ناممکنم تویی. که تو فرشته بیگناهی و نیاز به نجات داری. دوست دارم باور کنم که دوستم داری، که باور داری که دوستم داری. که من وقت پرکنت نیستم. که تو وقت پرکنم نیستی. دلم میخواد باور کنم که احمقم، که این بازیها واقعآ رو من معصرن. که این حرفهای بچگانت، شعرن و تصنیفن و حرف دل. دوست دارم خودم رو بزنم به اون راه، باورت کنم وقتی میگی: "فکر نمیکردم کسی مثل تو هیچوقت یکی مثل من رو بخواد" که "تو از من بالا تری و بهتر"

دلم میخواد ادا در بیارم که فراموش کردنت مشکل است و غیر ممکن. که شب تا صبح تو خیالمی.      

دوست دارم از زندگی و ماجرامون، تو خیالم فیلم هندی بسازم، من و تو رو بکنم قهرمانهای ترا‌ژیک. اون رو هم بکنم جادوگر زشت.  دوست دارم شاعری و احساساتی بازی در بیارم. بشم فریدون مشیری، از کوچت بنویسم و ماه چشمهات. فروغ بازی در بیارم و با خون در مورد گناه هامون فریاد بزنم.

دوست دارم از کاه کوه بسازم،

که بشینم رو کوهم و به حال اونهایی که کوه ندارن تآسف بخورم.

پز بدم که عاشق بی معشوقم، که فرهاد بی شیرینم.

 بخندم به اونهایی که عاشقی نمیدونن و تو یک شعر ساده نوشتن میمونن.

دوست دارم تا میتونم به خودم و دیگران دروغ بگم،

ولی هیچوقت اعتراف نکنم که همه اینها از زور بیکارییه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 17:52  توسط ستاره  | 

آینه

بجمب عزیز، خودت رو گول نزن، به خودت دروغ نگو.

***************************************

بعضی وقتها توی آینه که نگاه میکنم شوکه میشم. هی نگاه میکنم ولی کسی رو که به من زل زده نمیشناسم. قیافش عجیبه. چیزی که من انتضار دارم نیست. موهاش و چشمهاش غریبند. صورت مال من نیست. بزرگتر از حدیه که من فکر میکنم. لبها اونجوری که در زهنم دیده ام قنچه ای نیست. کمر باریک نیست، قد بلند نیست. این عکس، عکس واقعی  من نیست. میمونم که چطور چنین چیزی ممکنه، چطور ممکنه آدم انعکاس خودش رو نشناسه. که اینقدر از خودش بیخبر باشه که بدنشم براش غریب باشه. غم میگیردم و میگم من به خودم زیادی دروغ میگم. تقسیر از خودمه. نمیخوام واقعیت رو قبول کنم.دلم نمیخواد باور کنم که واقعآ این ریختی ام. از خودم تو خیالم دروغ ساختم که شکل سلما هایک و جنیفر کانلی هستم. وقتی در واقعیت شکل این بیریختی ام که جلوم وایساده. چاقم، سفیدم، نرمم و خشکم. بی لبم، ابروهام تابه تا. کوتاهم، پاهام زیادی لاغر و شکمم زیادی گنده. عین زنهای حامله.

اونوقت،

تنفر تمام جونم رو میگیره. چنگ میندازم و دلم میخواد یه چاقو بردارم و تمام این چربیهارو ببرم. بشم لاغر، بشم صاف مثل این زن سفیدپوستها که مدن و تو هر شلواری میگنجن. مثل اینهایی که تو دبیرستان مسخره میکردن و میگفتن: زشت! مو سیاه! غناس!

به خودم میگم از فردا ر‌ژیم میگیرم، نمیخورم، ۱ ساعت بیشتر میدوم....شاید صاف شم، شاید آب شم. 

 

اما، بعضی وقتها هم هست که  همینطور در گزشت از خیابون،چشمم میوفته به عکسم که افتاده تو شیشه مغازه...و با خودم می مونم که وای چه خوشگلم...

این یکی رو هم نمیشناسم. شکل سلما هایک و جنیفر کانلی نیست.

 ولی خوشگله، با این که صاف نیست، بولوند نیست...باحاله! چاق هم نیست، اتفاقآ خیلی لاغره،  حتا نسبت به همون سفیدهای صاف. ماهیچه هاش قوین! معلومه ورزشکاره، که میتونه هرکسی رو سر جاش بزاره.  آرایشش کمه، معلومه از  صورتش نمیترسه. موهاش فر و پر پشت. دختری که من میبینم موهاش رو صاف نکرده، چون میدونه با موی فر قیافش بیشتر ایرانیه. آرایش نکرده، چون نظر دیگران براش مهم نیست. ورزشکاره، نه واسه لاقری بلکه برای اینکه بتونه از دوستهاش (که مردن) بیشتر وزنه برداره. که نشون بده قدرت به وسط پا ربطی نداره. که نشون بده در قدرت بدنی هم، اگر بخواهیم برابریم.

ولی این دختر هم برای من غریبست. از وجودش خوشحالم، ولی باورش ندارم، چون معمولآ مرا زود ترک میکند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 19:26  توسط ستاره  |