زدم تو ذوقت؟ فکر کرده بودی چی؟ که جربزه اینجور کارا رو ندارم. یه دو سه بار گفتم دوست دارم، ناز کردم، گفتم "وای نگو...اذیتم نکن" ، فکر کردی دل نازکم؟ خیال کردی انقدر اعتماد به نفسم پایینه که میمونم؟ فکر کردی عاشق پیشه کله کچلتم؟
من که گفتم دستم وازه، بخوای بپری، ولت میکنم تو هوا!
من که گفتم نقطه جوش دارم، زیاد ور بری راحت "switch" میکنم و خلاص.
یادته گفتی "تا حالا کسی با من به هم نزده، همیشه من بودم که یارو رو ول کردم، "دامپ" کردم"؟
یادته گفتم :"اشکال نداره، شاید من این زنجیره رو بشکنم"؟
نمیتونی بگی غافلگیرت کردم، عاشقمم که نبودی، پس این تنفر از کجا مییاد؟
به غرورت بر خورد؟ فکر میکردی من هم مثل بقیه از زور حسودی میسوزم و گریه میکنم و التماس که با من بمون نه اونها.
چی شد؟ باورت نمیشد که من مثل امثالت رفتار کنم؟ با ۱ Email دامپت کنم و بگم "اگه اونی رو که میخوام، بهم نمیدی، لازمت ندارم." ؟ چی فکر کرده بودی؟ فکر میکردی اگه خفه میشم و لبخند میزنم عاشقتم؟ هه! عزیزم، تو تاحالا با کی طرف بودی؟ دوست داشتم، نمیگم نداشتم. خیلیم داشتم. ولی تو اونی نبودی که من دوستش داشتم. مهربون نبودی، آقا نبودی، شوخ نبودی.
مرد نبودی.
سرد بودی و خشک بودی و احترام حالیت نبود. میخواستی عین سگ بیفتم دونبالت و له له بزنم. منم گفتم شاید اشکال از منه. این فکر نمیمنه در حد منه، پس من باید نشونش بدم که هست. افتادم دنبالت و قربون صدقت رفتم. ولی عزیزم، من این کاره نیستم، دو بار که ناز میکشم خسته میشم. چی میخواستی؟ که تا عبد ادامه بدم؟ که چی؟ وقت پرکن بودی، که همونم درست انجام ندادی. عاشقت که نبودم. یه سری نیاز داشتم که فکر کردم برآورده میکنی. که از پس همون هم برنیومدی. تقسیر من چیه؟ میخوای هم زجرم بدی، هم بی اعتنایی بکنی، همون یه چیزی رو هم که میخوام بهم ندی...و بازم باهات بمونم؟ مگه من بیکارم؟ اگه هستم هم، وقتی بیکاریم رو پر نمیکنی چه نیازی به تو هست؟
خودتم که گفته بودی، بهم زیاد منهصر نیستی، چرا اینقدر عصبانیی؟ فکر نمیکردی بهم بزنم؟ فکر کرده بودی ضعیفه ام؟ که وقتی میگفتی "فلانی از تو خوشگلتره" و "تو تیپ من نیستی" به دل میگیرم؟ فکر کردی باورم میشه؟ فکر کردی با این کارهات ، خورد میشن و قانع به همین چندرقازی که هر جمعه بهم میدی؟ نه عزیز اشتباه کردی. میخواستی خوردم کنی که رو دست خوردی. اونم نه به خاطر من، به خاطر خودت. من که دوستت داشتم، نازتم کشیدم، ولی زنها هم نقطه جوش دارن. مغزهم دارن.
تا حالا زن واقعی ندیده بودی، زن واقعی که هیچی، آدم ندیده بودی! چهارتا دختر بچه که حالیشون نیست تو چی هستی رو با قول و قرار سفر کوبا و دیدن پدر مادرت گول زده بودی. گفته بودی ۶ تا بچه میخوام، و اوناهم از خوشحالی ذوب شدن. لیبل دانشجوی حقوق رو داشتی و همه خوشحال که شوهر وکیل پیدا کردن. گولشون میزدی و تو چشم خودشون زشتشون میکردی و زره زره جونشون، اعتماد به نفسشون، رو مک مک سر میکشیدی. از دوستاشون دورشون میکردی و میشدی خدای واحد. بعدشم که حوصلت سر میرفت، با کمال دلسنگی ولشون میکردی به عمان خدا. اونا داغون و تو بی خیال.
حالا چرا اینقدر ناراحتی. تازه، تو مثل اونها نیستی. اونا عاشق تو بودن و تو ولشون کردی. اونا بهت "عشق" داده بودن و تو سیفون رو روشون کشیدی. عاشق من که نیستی، چیز چندان با ارزشی هم که بهم ندادی، چرا اینقدر عصبانیی؟ این خشم و پرش از کجا مییاد؟ درد داره نه؟ غرورت شکسته؟ تا حالا فکر اونهایی بودی که تو شکستیشون؟ از بیرون و داخل بهمشون زدی؟ حال داد نه؟ شاید واسه تو، اونا هم غرورشون شکسته، هم وجودشون. خیلی سخته، اعتماد کردن بعد از سواستفاده شدن و "دامپ" شدن.
تو از من متنفری، چون عین خودت رفتار کردم. "مرد" بازی در آوردم. گفتم "نمیدی؟ پس خداحافظت." بهت برخورد یه زن زد تو ذوقت؟ که یه زن تو رو فقت واسه"۱" چیز میخواست؟ حالا پرخاش میکنی؟ توهین میکنی؟ خودت رو به اون راه میزنی و با هر زنی که سر راهته، جلوی من لاس میزنی؟
فکر میکنی حالا میخوای با این توهینها و تلخیها مردونگیت رو پس بگیری؟ به کی میخوای صابت کنی؟ من که تو رو میشناسم.
بقیه هم کور نیستن.
یادت باشه، این احساستت تقسیر من نیست.
آشی رو که خودت میپزی، خودت هم باید سر بکشی!
