این دوهفته شده بودم هملت دوم، سوال در اینست: که بدهم یا ندهم...آخرشم ندادم...چون من اینجا زندگی نمیکنم، دیدم حق من نیست که زندگی چندین ملیون نفر رو واسه چهار سال تعیین کنم. تازه من احل احساس گناخ و سلف دپریکیشنم، گفتم حالا من رای دادم و کسی که من بهش رای دادم وضعییت مردم رو بدتر کرد، اونوقت رو گردن من و امثال منه. باز ائونا اینجا زندگی میکنن، حق انتخواب دارن و هر کاری کنن میدونن که باید با تصیمشون زندگی کنن. اما من....یکی نیست بگه فضول تو چه کاره ای که اوضاع مارو اینجوری بهم ریختی؟
حالا هم که کار تموم شد، نمیدونم....
افتادم تو مقنعه پوشی.
بچه که بودم خیلی بدم مییومد که تو مدرسه مجبور بودم بپوشم ولی حالا نمیدونم چی شده که برام مسئله ای نیست. راحت تره، کمترم آدم نگرانه که مبادا روسریه بیفته و موهاش و نامحرمای موزی ببینن. حوصله جهنم رفتن ندارم، همینم مونده برم تا حکم عبدی آتش الاهی رو بگیرم. تازه، دخترای اینجا چنان این مقنعه رو درست کردن و میپوشن که صدرحمت به روسری. راست میگن حجاب زینته زنه والله.
دیروز رفتم سینما، فیلم شارلاتان. عجب چیزه بی مزه ای بود. اینقدر خسته کننده بود، که همون نیمساعت اولش شروع کردیم بحث فمنیستس با دختر عمم. اخرشم چون اونایی که با ما بودن گفتن برین بیرون، ما میخوایم فیلمرو ببینیم. من و خواهر و دختر عمه عزیز هم تشریفمون رو بردیم بیرون و نشستیم همون پشت در و حس دلدردمون گل کرد.
- نمی دونم چیکار کنم، مردهای ایران گندن. دختر ایده الشون باید خنگ باشه، لاغر باشه، ساکت باشه، مضلوم باشه، شکستنی باشه، حاضر جواب نباشه، که من هستم. میخوام بیام خارج.
- کم کم دارم به تمام این کتابهای روانشناسیه سکسی و جنسی شک میکنم. همشون میگن زن و مرد از نضر فکری فرق دارن. مردها کنترلشون رو احساساتشون بیشتره راحتتر دل میکنن. زنها اما وابسطه میشن و راحت تر میشکنن. گفت من موندم، از کجا بدونیم که اینها درسته؟ اومدیم و من وابسطه نشدم. اونوقت چی؟ گفت من کم کم دارم شکاک میشم. همه این کتابهارو مردها مینویسن، احساس میکنم این یه کانسپیرسیه بزرگه.
- هست. ولی فقط اینجا نیست، تو خارجم همینه. منتهاش تو ایران بیشتر.
- اینجا به من میگن لات، چون اطفار ندارم. پسرها تا سر دوستیه خوبن، ولی من رو دوست دختر نمیبینن. چون یه چیزی که میگن سرم و نمیندازم پایین و سرخ نمیشم، تازه ۱۰۰ تا هم روش میزارم و تحویت میدم. چون حرف که میزنن خودم رو به خنگی نمیزنم.
*********************************************************
امسال ایرانم با ایران پارسال خیلی فرق کرده. دارم جنس مردم رو با چشم خودم میبینم و سئی میکنم چشمام رو ببندم. ایران من بال و پرش ریخته، طاووسم کلاغ از آب در اومده. فقط موندم چرا قبلا متوجهش نبودم. کاش نمیدیم. کاش تو همون خواب کوروش و داریوش بودم و احساس غرور میکردم. حالم از مردم داره به هم میخوره. چه قدر بی فرهنگی؟ این ایران ایران من نیست. این مردم، مردم من نیستن. مردمی که میرن اعدام دختر ۱۶ سال رو نگاه میکنن آدم نیستن چه برسه به ایرانی.
مردمی که خبر میدن و رو همسایه جاسوسی میکنن و بعدشم میرن شلاق خوردنشو نیگاه میکنن از مملکت من نیستن. اینجا کجاست؟ مردم از اول اینجوری بودن؟ پس من چه چیزیم بود که ندیدم؟
چرا بیدار شدم؟ کاش که دوباره خوابم ببره ....
*********************************************************
خودمم از این نوشته هام خسته شدم! اه! چه قدر غر.
ناسلامتی اومدم مسافرت.
اصلا دیگه این تو نمینویسم تا موقعی که یه چیزه مصبت داشته باشم
واسلامن الیکم و برکاتو ( این هم از عربیم!)
************************************************************
اون شان پن گه هم امیدوارم گورشو گم کنه که داره از سادگی مردم و وضعیتشون سو استفاده میکنه، که اینشالله یه اسکار دیگه هم بزارن ریر بغلش. مبارکشه اینشالله!!
