*****************************************************************
دلم میخواست برادر نداشتم!
*****************************************************************
مردها میان و میرن و نمیمونن! کم کم دارم به خودم شک میکنم! همیشه فکر میکردم که به درد تور زدن میخورم! ولی کم کم دارم شک میکنم! فکر کنم مردها ازم میترسن! تا آشنا میشیم٬ بعد از ۲-۳ تا بحس٬ دیگه زنگ نمیزنن٬ دیگه حرف نمیزنن. نمیدونم چی شده! و عجیبتر از همه چیز دیگه٬ من برام مهم نیست! کم کم دارم عادت میکنم! هاه! چیز زیادی واسه گفتن ندارم ولی دلمم نمییاد خفه شم!
****************************************************************
یکی دیگه به لیست "فراموش شدگان" اضافه شد. خوب اونم تقسیر خودش بود! حوصله سردرد بیخودی ندارم! این یکی هم چیزی رو که میخواستم بهم نداد و ولش کردم به حال خودش! بیشتر از ۲ هفته حوصله ام نمیکشه. اگر تا اون موقع خودشون رو به من ندن٬ دست از سرشون برمیدارم! احترام بخوره تو سرشون! پسرای این زمونه چه مرگشونه؟ چی شد همه زن شدن واسه من؟ چرا منم که همه محترم میشمارن و نه دخترای دیگه؟ خوب این یکی هم فرستش رو از دست داد...برگشت پیش کاناداییه! فکر کنم همون اون به دردش میخوره! واسه اون احترام نداره!!!!!! واقعأ که! از دست این حرفهای مسخره خسته شدم!!! برام جالبه که اصلإ ناراحت نیستم! گرچه به جایی رسیدم که بی حس شدم!
*******************************************************************
برم بخوابم! از عراجیف نوشتن خسته شدم!!!! حوصلم سر رفته!!!

