تبليغاتX
گوشه کنایه -

گوشه کنایه

دختری در کانادا...

دیگه کم کم دارم از دستت خسته میشم. عینه یه بچه میمونی که تمام مدت نیاز به توجه داره. خودت ۱۰۰ تا کار میکنی ولی من که با یه نفر حرف میزنم، دیوونه میشی. خسته شدم. همین روزهاست که ولت کنم بری پیش همون هندیه که اینقدر عاشقته. تو اصلآ چی هستی که ماها روت بجنگیم. همونیم که بهم میدی اونقدر خوب نیست که ارزش این همه دردسر رو داشته باشه. اون موقع که واست گریه میکردم و حرس میخوردم، اگه میدونستم داشتنت بدتر از نداشتنته، اینقدر به خودم زحمت نمیدادم.

آخ که فقت منتظرم یه نفر بهتر پیدا بشه، مگه اون موقع بتونم ولت کنم. اینها همش از زور بیکاریه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 22:23  توسط ستاره  |