<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گوشه کنایه</title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/</link>
<description>دختری در کانادا...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 May 2006 06:30:53 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://photos1.blogger.com/blogger/2906/2790/1600/Picture%20244.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://photos1.blogger.com/blogger/2906/2790/320/Picture%20244.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 May 2006 06:30:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>از شرومز چیزی نمیدونم به خدا. همینو میدونم که ۱جور نوع قارچه که خشک میکنن و میخورن یا دم میکنن! خیلیم خطرناکه!!!!! لطفآ امتحان نکنین!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواست برادر نداشتم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها میان و میرن و نمیمونن! کم کم دارم به خودم شک میکنم! همیشه فکر میکردم که به درد تور زدن میخورم! ولی کم کم دارم شک میکنم! فکر کنم مردها ازم میترسن! تا آشنا میشیم٬ بعد از ۲-۳ تا بحس٬ دیگه زنگ نمیزنن٬ دیگه حرف نمیزنن. نمیدونم چی شده! و عجیبتر از همه چیز دیگه٬ من برام مهم نیست! کم کم دارم عادت میکنم! هاه! چیز زیادی واسه گفتن ندارم ولی دلمم نمییاد خفه شم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;****************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی دیگه به لیست &quot;فراموش شدگان&quot; اضافه شد. خوب اونم تقسیر خودش بود! حوصله سردرد بیخودی ندارم! این یکی هم چیزی رو که میخواستم بهم نداد و ولش کردم به حال خودش! بیشتر از ۲ هفته حوصله ام نمیکشه. اگر تا اون موقع خودشون&amp;nbsp;رو به من&amp;nbsp;ندن٬ دست&amp;nbsp;از سرشون&amp;nbsp;برمیدارم!&amp;nbsp;احترام بخوره تو سرشون! پسرای&amp;nbsp;این&amp;nbsp;زمونه چه مرگشونه؟ چی شد همه زن شدن واسه من؟ چرا منم که همه محترم میشمارن و نه دخترای دیگه؟ خوب این یکی هم فرستش رو از دست داد...برگشت پیش کاناداییه! فکر کنم همون اون به دردش میخوره! واسه اون احترام نداره!!!!!! واقعأ که! از دست این حرفهای مسخره خسته شدم!!! برام جالبه که اصلإ ناراحت نیستم! گرچه به جایی رسیدم که بی حس شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*******************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برم بخوابم! از عراجیف نوشتن خسته شدم!!!! حوصلم سر رفته!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 May 2006 05:58:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>تو رو میخوام ٬تو رو میخوام٬ این دل&amp;nbsp;من خیلی نازتو میخواد عزیزم. ای دل من عاشقتم. کاشکی میشدی فقط مال من.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفتم Downtown دیدنش. سحرم با خودم بردم که به نظر نیاد فقط واسه اون رفتم. دیدمش. اولش خیلی عجیب بود ٬ طوری که هی خدا خدا میکردم به یه بهانه ای ازون جا در بریم. مثل هیچکس دیگه نیست. رفتار اجتماعی حالیش نیست. از هیچ تبوای نمیترسه. با هرکسی حرف میزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کمربند خرید که از پوست شکلات درست شده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت هیچ عقیده ای نداری؟ گفتم نه. تو گرسنه ای٬ تو انتخاب کن.من وسحر قبلآ خوردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیر از معمول ساکت بود. گفت دیشب کاری کردم که نمیخوام بگم. گفتم زیادی ملو دراما بازی در نیار.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت دیشب برای ۵ ساعت تمام تو Downtown راه رفتیم. رو شرومز بودیم. پرسیدم شرومز چیه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خندید: قارچ سحرآمیز. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازمون که جدا شد٬ گفتم بدبخت شدم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Apr 2006 04:41:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>حالا دیگه دارم الکی از خودم چرت و پرت در میارم. حالا که قبول شدم ٬بیخیاله بیخیالم٬درس و امتحانم به درک. زدم به سیم آخر. آخه دیگه میلم نمیاد زحمت بکشم...انقدر که تنبلم!!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسه شبه که خوابای عجیب قریب میبینم. نمیتونمم درست تعبیرشون کنم چون همه چیز توشون به هم ریختست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازگیها احساس خوشگلی میکنم. عجیبه٬ انگار که این اواخر خوش عکس شدم...هر عکسی میگرم خوشگل میوفته!؟ (بزنم به تخته). با یه دختر یهودی دوست شدم٬ خیلی ماهه!! مهربون٬ دست و دلباز٬ خوشگل و مثبت. همه میگن ما شکل همیم. تازگیها با کلی یهودی میگردم٬ خیلی باحالن. مرداشون خیلی خنده دارن. مهربونن و باهوش. بیشترشوت یا دکترن٬ یا مهندس یا وکیل!! پول پارو میکنن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرهنگشون عین ایرانیهاست.&amp;nbsp;دوستم میگه پدر مادرای یهودی به&amp;nbsp;چیزی&amp;nbsp;کمتر از وکیل&amp;nbsp;و&amp;nbsp;دکتر راضی نمیشن.&amp;nbsp;خودش&amp;nbsp;هنرپیشگی&amp;nbsp;خونده و&amp;nbsp;خواهرش دکتره!! پارسال هم٬&amp;nbsp;یک سال کامل&amp;nbsp;کالیفورنیا زندگی&amp;nbsp;کرده.&amp;nbsp;میگه&amp;nbsp;یک محله&amp;nbsp;ای هست که همه توش&amp;nbsp;فارسی حرف میزنن٫&amp;nbsp;حتا&amp;nbsp;کسبه آمریکایی! از&amp;nbsp;بس که ایرانی تو&amp;nbsp;اون محله&amp;nbsp;زیاد&amp;nbsp;هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز&amp;nbsp;امتحان دارم و بجای خوندن نشستم&amp;nbsp;اینجا چرت و&amp;nbsp;پرت&amp;nbsp;مینویسم!&amp;nbsp;امتحان مال کلاس&amp;nbsp;اسلاممه!&amp;nbsp;ترم&amp;nbsp;اول&amp;nbsp;اصلآ&amp;nbsp;کلاس نرفتم و&amp;nbsp;کتابشم&amp;nbsp;نخریدم!&amp;nbsp;زورم میومد پول بدم!&amp;nbsp;ولی نمیدونم&amp;nbsp;تو دوران کودکیم موارد&amp;nbsp;اسلامی رو چه جوری به من&amp;nbsp;یاد دادن٬ که من ایرانیه بیحجاب٬&amp;nbsp;از&amp;nbsp;تمام&amp;nbsp;عربها و پاکستانیهایی که&amp;nbsp;خدا وکیلی&amp;nbsp;از من مومن&amp;nbsp;تر به&amp;nbsp;نضر میان (ریشو و حجابی و&amp;nbsp;آهنگ&amp;nbsp;گوش&amp;nbsp;نمیدن!)٬&amp;nbsp;بیشتر میدونم!&amp;nbsp;به مادرم&amp;nbsp;گفتم&amp;nbsp;عجب&amp;nbsp;آموزشگری موصری بوده٬ که منی که ۱۶&amp;nbsp;سالگی&amp;nbsp;اومدم&amp;nbsp;اینجا و&amp;nbsp;آموزش&amp;nbsp;اسلامیم&amp;nbsp;فقط&amp;nbsp;در مدرسه&amp;nbsp;بوده٬&amp;nbsp;هنوزم که هنوزه&amp;nbsp;در ۲۳&amp;nbsp;سالگی&amp;nbsp;بیشتر موارد&amp;nbsp;رو&amp;nbsp;از حفضم! تو کلاس که&amp;nbsp;پورفوسور&amp;nbsp;سوال&amp;nbsp;میکنه٫&amp;nbsp;منی که موهام بازه و&amp;nbsp;مچ دستهام معلوم٬&amp;nbsp;بیشتر&amp;nbsp;ازون&amp;nbsp;نقابیها(واقعأ&amp;nbsp;اگه&amp;nbsp;آدم میخواد&amp;nbsp;نقاب&amp;nbsp;بپوشه٬&amp;nbsp;چرا&amp;nbsp;بیاد کانادا؟ همون&amp;nbsp;عربستان بمونه بهتر نیست؟)&amp;nbsp;اسلام&amp;nbsp;حالیمه!&amp;nbsp;همشونم&amp;nbsp;با&amp;nbsp;تعجب&amp;nbsp;نگاه میکنن که&amp;nbsp;این&amp;nbsp;لا ایکه&amp;nbsp;این چیزارو&amp;nbsp;ازکجا میدونه!&amp;nbsp;خودمم والله نمیدونم&amp;nbsp;از کجا&amp;nbsp;این&amp;nbsp;علم مییاد. ولی&amp;nbsp;خوشهالم&amp;nbsp;که وجود داره و امیدوارم که&amp;nbsp;بتونم&amp;nbsp;امروز برای امتحانم ازش&amp;nbsp;استفاده&amp;nbsp;کنم!&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پست بعدی مینویسم که امتحان چه جوری پیش رفت.......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Apr 2006 18:06:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;well Im back here, asking to be abused. akh this sounds bad. from this brginign.I dont want to start on a negative. well maybe just a little bit negative and then Ill stop&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;I like negativity. Its my thing. Its almost devine and divinity is my thing. YES YES. it is. oh yes, lets be negative&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آی دلبرم آی دلبر&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;داشتن تو مرا بس&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;**********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پسرا میگن زشتم چون لاقرم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;**********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا&amp;nbsp; راه تو دوره دل من چه صبوره&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میخوام برم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;*********************&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Mar 2006 05:37:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امل</title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>روسری ترکمن مد شده که خریدم. خیلی هم بهم میاد.
نمیدونم چی شده دکمه کمای این کیبورد کار نمیکنه واسه همین هی مجبورم نقطه بزارم.
رفتیم کلاس گرافیک کامپیوتر. دوتا در اختصاصی داره واسه یه ساختمون. یکی واسه خواهران یکی واسه برادران. ما که بالاخره هم میرسیم نمیدونم حاصل این درها چیه! تازه اگه بخوای کتاب بخری میتونی از در برادران استفاده کنی. درهای اختصاصی فقط واسه ورود و خروجن!
این روسری ترکمنها خیلی قشنگن. از نضر ترح عالی. برادرم میگه انگار فرش کردی سرت. من که خوشم میاد. یادمه اون موقعی که 15-16 سالم بود از این روسری فلستینیها مد شده بود. منتهاش اونموقع نمیتونستم بخرم جون تیپم دست مامان بابام بود.شلوار پاچه گشادهم مد بود که خوب شد زود از مد رفت بیرون. اونموقع ها همیشه دوسه ماه عقب بودم. تا فلان مد حالیم میشد و شروع میکردم به مد لباس پوشیدن , لباسم از مد میوفتاد و میشدم امل!

خوبیه این روسریها اینه که بلندن. پس از نظر مو ایرادی ندارن. لیز هم نمیخورن. خوب شد اومدن تو مد. حوصله ام از شال داشت سر میرفت.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
بازم مثبت! چه خوب شدم.

</description>
<pubDate>Mon, 04 Jul 2005 07:27:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>دیروز رفتیم ولنجک. تا ایستگاه هفتم. حال داد. یه ایرانی دیدم با دوتا آلمانی. چه احساس غروری هم برش گرفته بود. انگار که کار بزرگی کرده. اینگار نه انگار که همین آلمانیها مارو مسخره میکنن که مو سیاهیم. انگار نه انگار که اینها همونهایی هستن که تو مدرسه میشینن و میگن :حمام نمیری؟ همینه که انقدر سیاهی؟&quot;. همینهایی که ت فرودگاه ما رو چنان نگاه میکنن که اتگار حیوون جنگلی هستیم و هر لحظه ممکنه حمله کنیم. واقعآ من موندم که چرا یرانیهای تو ایران تره خارجی هارو خورد میکنن. نصف بدبختی هامون زیر سر همین هاست. برین تاریختون رو بخونین بعد بگین آمریکا خوبه.  اونوقت میبینین که ما هم از این ورش افتادیم. آلمانی ها مارو آریایی حساب نمیکنن.  میبینیم که هیتلر یه مثلث نژادی داشت. تهش یهودیا بودن و بعدش سیاها. بعد از اونها هم عربها و ما. اونقدر ها هم که فر میکنید مارو آدم حساب نمیکنن. آمریکایی ها خودشون قانون دارن که بعد از 5 سال ویکتمهای تجاوز حرفشون و تستیمونیشون مشکوکه. حالا بعد از 25 سال یه عده ای اومدن میگن آره ما یادمونه فلانی لگدمون زد. ریششو یادمونه. همه آمریکاییها هم میگن وای رئیس جمهورشون چه بده. مردم مارو کتک زده! هه! حالا اینکه نصف مردم ایران اون موقع ریش داشتن هیچچی. اصلآ زد که زد. خوب کرد. شماها استسمارگر بودین. حقوق مردممون رو داشتین میخوردین و نفتمون رو قطره قطره بالا کشیدید. خوب کرد زد. کاش من بودم. منم یه دونه میزدم.آمریکا فقط تو فکر اون بچه سوسولهل که نگران ماتیک و سیکستس سنتشونن خوبه! اونایی که بلندی آستینشون براشون از نون شب مردم مهم تره خوبه. برین دو قدم عراق. بینین سر مردم چی آوردن. که اونا هم میگن تو رو خدا صدام رو برگردونین از این بدبختی بهتره. حالا هی قربون صدقه آمریکایی و اینگلیسی و فرانسوی (که کتاب مینویسه به هممون میگه شارلاتان و کلاه بردار) برید. چون چشماشون آبیه و میزارن مردمشون آهنگ گوش کنن.
این خیلی خاصیت بدیه. هی سئی میکنیم بشیم یه چیزه دیگه. موهامون رو زرد میکنیم و لنز میزاریم .واقعآ که. یه زره از ایرانی بودنتون خوشحال باشین و افتخار کنید. به جای اینکه بگین &quot;ما  مثل فرانسویهیا هستیم و برای همین بهتر ازعربهاییم&quot; بگین &quot;ما ایرانییم. واسه این خوبیم و برتریم که تخت جمشید داریم و اولین قانون حقوق بشر. از همه این چسم آبیهاهم بهتریم. چون بعد از این همه سال تهریم هنوز هم  صفت وایساده ایم! نفتمون مال خودمونه! گربه دست آموز آمریکا و اینگلیس و اسراییل هم نیستسم. هنوز هم زنده ایم!
***************************************************************
خوب این هم از حرف مصبت! خوب بود! </description>
<pubDate>Sat, 02 Jul 2005 06:32:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>همه چی یه دست شد. انشالله این هم به خیر بگزره.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دوهفته شده بودم هملت دوم، سوال در اینست: که بدهم یا ندهم...آخرشم ندادم...چون من اینجا زندگی نمیکنم،&amp;nbsp; دیدم حق من نیست که زندگی چندین ملیون نفر رو واسه چهار سال تعیین کنم. تازه من احل احساس گناخ و سلف دپریکیشنم، گفتم حالا من رای دادم و کسی که من بهش رای دادم وضعییت مردم رو بدتر کرد،&amp;nbsp; اونوقت رو گردن من و امثال منه. باز ائونا اینجا زندگی میکنن، حق انتخواب دارن و هر کاری کنن میدونن که باید با تصیمشون زندگی کنن. اما من....یکی نیست بگه فضول تو چه کاره ای که اوضاع مارو اینجوری بهم ریختی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هم که کار تموم شد، نمیدونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;افتادم تو مقنعه پوشی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بچه که بودم خیلی بدم مییومد&amp;nbsp; که تو مدرسه مجبور بودم بپوشم ولی حالا نمیدونم چی شده که برام مسئله ای نیست. راحت تره، کمترم آدم نگرانه که مبادا روسریه بیفته و موهاش و نامحرمای موزی ببینن. حوصله جهنم رفتن ندارم، همینم مونده برم تا حکم عبدی آتش الاهی رو بگیرم. تازه، دخترای اینجا چنان این مقنعه رو درست کردن و میپوشن که صدرحمت به روسری. راست میگن حجاب زینته زنه والله.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفتم سینما، فیلم شارلاتان. عجب چیزه بی مزه ای بود. اینقدر خسته کننده بود، که همون نیمساعت اولش شروع کردیم بحث فمنیستس با دختر عمم. اخرشم چون اونایی که با ما بودن گفتن برین بیرون، ما میخوایم فیلمرو ببینیم. من و خواهر و دختر عمه عزیز هم تشریفمون رو بردیم بیرون و نشستیم همون پشت در و حس دلدردمون گل کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&amp;nbsp;نمی دونم چیکار کنم، مردهای ایران گندن. دختر ایده الشون باید خنگ باشه، لاغر باشه، ساکت باشه، مضلوم باشه، شکستنی باشه، حاضر جواب نباشه، که من هستم. میخوام بیام خارج.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&amp;nbsp;کم کم دارم به تمام این کتابهای روانشناسیه سکسی و جنسی شک میکنم. همشون میگن زن و مرد از نضر فکری فرق دارن. مردها کنترلشون رو احساساتشون بیشتره&amp;nbsp; راحتتر دل میکنن. زنها اما وابسطه میشن و راحت تر میشکنن. گفت من موندم، از کجا بدونیم که اینها درسته؟ اومدیم و من وابسطه نشدم. اونوقت چی؟ گفت من کم کم دارم شکاک میشم. همه این کتابهارو مردها مینویسن، احساس میکنم این یه کانسپیرسیه بزرگه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&amp;nbsp;هست. ولی فقط اینجا نیست، تو خارجم همینه. منتهاش تو ایران بیشتر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&amp;nbsp;اینجا به من میگن لات، چون اطفار ندارم. پسرها تا سر دوستیه خوبن، ولی من رو دوست دختر نمیبینن. چون یه چیزی که میگن سرم و نمیندازم پایین و سرخ نمیشم، تازه ۱۰۰ تا هم روش میزارم و تحویت میدم. چون حرف که میزنن خودم رو به خنگی نمیزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال ایرانم با ایران پارسال خیلی فرق کرده. دارم جنس مردم رو با چشم خودم میبینم و سئی میکنم چشمام رو ببندم. ایران من بال و پرش ریخته، طاووسم کلاغ از آب در اومده. فقط موندم چرا قبلا&amp;nbsp;متوجهش نبودم.&amp;nbsp;کاش نمیدیم. کاش تو همون خواب کوروش و داریوش بودم و احساس غرور میکردم. حالم از مردم داره به هم میخوره. چه قدر بی فرهنگی؟ این ایران ایران من نیست. این مردم، مردم من نیستن. مردمی که میرن اعدام دختر ۱۶ سال رو نگاه میکنن آدم نیستن چه برسه به ایرانی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردمی که خبر میدن و رو همسایه جاسوسی میکنن و بعدشم میرن شلاق خوردنشو نیگاه میکنن از مملکت من نیستن. اینجا کجاست؟ مردم از اول اینجوری بودن؟ پس من چه چیزیم بود که ندیدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا بیدار شدم؟ کاش که دوباره خوابم ببره&amp;nbsp;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*********************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودمم از این نوشته هام خسته شدم! اه! چه قدر غر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناسلامتی اومدم مسافرت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا دیگه این تو نمینویسم تا موقعی که یه چیزه مصبت داشته باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسلامن الیکم و برکاتو ( این هم از عربیم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;************************************************************&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون شان پن گه هم امیدوارم گورشو گم کنه که داره از سادگی مردم و وضعیتشون سو استفاده میکنه، که اینشالله یه اسکار دیگه هم بزارن ریر بغلش. مبارکشه اینشالله!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jun 2005 13:53:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;well people, first of all let me apologize for not updating earlier, i did one pdate, but didnt have the time to finish it so i just lefy it, saved it and when i came back realized that it was kind of corny so i scratched the whole thing.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ok, first of all let me say that my stalker has resurfaced, yes, today i got an email that said he TOO is in Iran, Tehran, doing some graphic work and wanted an update on me as well. in his words he &quot;thought an update would be nice&quot;! alright. &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;why is it that i attract strange men, who seem to THINK im their friend, when ive only met them once. and HOW THE HELL DOES HE KNOW THAT IM HERE? in tehran.? my beloved city of stones and polution and skinny dark men with way too much gel in their hair? mmmmm&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;in other news, i didnt vote, i know i said i would, but i changed my mind. for reason that will be discussed upon my return&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;we went to the north this weekend to a place called namak Abrood, which translates into &quot;salty water&quot;. this place is beautiful, heaven on earth. we stayed at hotel esteghlal, which used to be a Hayat, but after the revelution was taken over and renamed Esteghlal and then renamed again as PARSE hotel.&amp;nbsp; the hotel showed signs of having been built pre-revelution, the once seaside, swimming pool, which is now emptied (b/c men cannot be seen by women while in swim suits, and women..well you know...) had two islands at both ends that must have been a pool bar. it was strange, but i could almost see the people in their colorful swimsuits swimming. kids jumping in the water, little girls splashing their father, and mothers sitting at the side laughing. i could see girls and boys sitting at the bar, ahving orange juice or strawberry daquries, and laughing. i could see persian girls, in their two pieces (modest by todays standards) sunbaithing. i could hear laughter and chatter, and children&apos;s screams, b/c persian ppl go nowhere without their kids.&amp;nbsp; and then there was the empty swimming pool. naked and dry. even the steps that lead into it were removed. in the place of the sun-umberellas, was a simple rusting pole. its wierd. this is the best hotel, in that erea, and when you walk to the poolside, you feel like youve walked into an abandoned house.&amp;nbsp; the swimming pool, evokes anger, resentment and even a sense of melencholia. (although it was built and emptied of its parties and drinks and water long before i was born) still i felt a sense of loss&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;the tea house had a similar effect on me, it was obvious to me that it had been a bar of somekind in its previous life. i could again see people chattering over a drink, and persian girls in their glitzy getups and big updoos. girls in hick eyeliners and red lipstick, and men in ties and suits, b/c persian men dont beleive in going casual. the dance room is now a restourant, its walls still dressed in their wallpaper from 50 years ago are silver. it looks like a disco room turned lunchon&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;the hotel itself was beautiful, and old. . it had a sea side view and a forest side. from my room i could see both&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;i remembered being there as a child, and not much had changed in terms of hotel interior. the people and their attire however was a totally different story&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;the first time i went there 18 years ago, my mother was told upon entering the hotel to fix her hejab, becuase few strands were showing. now, although the walls of the hotel are still &quot;,&amp;nbsp; decorated with sayings like :&quot;Hejab is not a limit, its a pride&quot;, ,&quot;Hejab is the face of dignity&quot;, &quot;MY sister your hejab is your innocence protected&quot; the atmosphere is much more relaxed. women seem to have forgotten heir &quot;dignity&quot; and &quot;pride&quot; and must not care much about &quot;innocence&quot; , sonce from what i saw no one was wearing the &quot;hejab&quot;. what women were wearing were tight, colorful, and short tunics, the ones that are in style in canada, and their &quot;rusari&quot; was basically a shawl tied around their neck losely. some were even undignified enough to sit in the breakfast area with only a big hat, and the scarf around their neck. after all why wear it, when theres no one there to arrest you&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;after breakfast wen went to the forest area. can say much about that, because it cannot be described in words, i will however put some pics on as soon as i download them&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;till then my friends&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;toodles&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jun 2005 10:59:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>امروز روز پروازه. پرواز به ایران. از این به بعد حرفهای این بلاگ به انگلیسی درج میشه واسه این که میخوام دوستام رو روزانه از حالم تو ایران باخبر کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی فارسی هم مینویسم. تصمیم دارم برم کلاس فارسی تا هم دیکتم رو بهتر کنم، هم گرامرم رو. بهتون آپدیت میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه، برم بقیه چمدونهام رو ببندم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ایران &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداحافظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Jun 2005 15:30:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=gooshehkenayeh&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>gooshehkenayeh</dc:creator>
<guid>http://gooshehkenayeh.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
